|
چشمها را باید شست - جور دیگر باید دید
|
نسل ما، متولد حیله گرترین زمانه از تاریخ ایران بود. دوره ی نا آرامیهایی نا پخته و خامی که میرفت تا حکومت دست نشانده ی بعدی را به حکومت دست نشانده ی قبلی تحمیل کند.نسلی که آغازش با بحث سیاسی و آژیرقرمز توجه توجه تلف شد . نسلی که در بلوای فتنه ی جنگ قد کشید و صدای گریه اش در هیاهوی موشک و رگبار محو شد. در میان انبوه عکس کشته شدگان جنگ و کارناوال کاروانهای بدن های نیمه تمام مفقود الاثر ها قد کشید. نسل شیر پاستوریزه و بیسکوییتهای کوپنی مینو ، نسل تحریمها و تبعیضها بگیر و ببند ها. نسل قلکهای پول جمع شده از پول تو جیبیها برای هموطنان آماده ی مرگ شده در جبهه، نسل بادبادکهای کاغذی با بوی سیریش، نسل به اجبار مقنعه سر کردن دختران از شش سالگی. نسل یا روسری یا تو سری . نسل دستهای رنگ شده به خاطر به تن کردن پیراهن آستین کوتاه . نسل صورتهای کاتر کشیده شده برادران با غیرت بی غیرت بسیجیان موتور سوار .نسل کتاب تاریخهای تحریف شده و نصایح ناگزیر چهارصد صفحه ای خمینی. نسلی که عادت کرده بود به دم نزدن از تفاوتهای خانه و مدرسه .
نسلی که تشویق میشد بیست و دو بهمن ها با مدرسه به تظاهرات میرفت و عصر همان روز تحقیر و توبیخ میشد ! نسلی که ما در آن بودیم ... نسل اخته شده ای که اگر به موی سرش، به روسری و پوشش اش، به دورهم نشستنهای هر از گاهش جرم نمیگرفتند، همین ها برایش بس بود و راضی .نسلی که میدانست موزچیست ولی نمیدانست چه طعمی است و آناناس چه رنگیست، نسلی که باید ارزش کاغذ کاهی را میدانست ،مدادهای رنگیش شش رنگ بیشتر نداشت. نسلی که چیز زیادی نمیخواست و یا نمیتوانست که بخواهد ، این نسل عادت کرده بود به آنهمه محدودیت که تنها مهم کم و زیادش بود.
عادت کرده بود به ممنوعیت ویدیوها در حریم خصوصی ، به نوارهای ده بارکپی شده آبکی. دلش به همین کشک بادنجانها گرم بود، به هر از گاهی تئاتر شهر رفتن، نوشته های تارکفسکی ، کتابهای ممنوع صادق هدایت و تن تن . فیلم به زبان اصلی دیدن و تحلیلهای در به داغان و شکسته از فیلم کردن . نسلی که پیتزای پپرونی میخورد و سپس تا آخر شب اظهارات روشنفکرانه و ملی گرایی را لیست میکرد و بلند بلند فروغ و شاملو میخواند. نسل بی آوازهای که تا همین دوره میرفت ، تمام موجودیتش به شش و هشتهای پراکنده در ضیافتها و میهمانیهای بیخنده و دود و اکس و شیشه و کراک محدود شود. به دلخوشیهای فوری و آنی ، ازدواجهای احمقانه و الابختکی وبچه هایی بی آینده و نادان ، که اگر آنهم دیگر نمیبود نمیدانم آیا چیز دیگری هم بود برای زندگی؟. نسلی که راضی شده بود به تقدیرش بر متولد شدن در مختصات محدودیت . ولی با این حال به تاریخ کهنش میبالید و بر ذره ذره از خاکش متعصب بود . نسلی که ازانقلابی دروغین و نرم افزار طراحی شده ی جنگ به اینجا رسید. نسلی که کتک میخورد امّا، نه پول نفت را بر سر سفره ی رنگین خواسته بود و نه ادعای وام برای کار ، و نه هیچ چیز دیگر. فقط خواسته بود که دیگر احمقی بر او سلطنت نکند . حالا همان نسلی که در این حکومت جبار بود و زخمی جنگ، حالا خس و خاشاک افتخار آفرینیست که آمده تا بغض سی ساله و یا هزار و چهار صد و اندیه سرزمینش را بشکند. این نسل همان اغتشاشگر نجیبیست که میخواهد داد مظلومیت مردمانش و خود را باز ستاند. نسلی که چشم و گوش باز کرده و ترسش ریخته.
نسل ما زنده شد به زندگی
و حالا نسل ما زنده است
کسانی را می شناسم که می خواستند گامهای معلقی در آسمانها بردارند٬ فضایی فکر کنند و دنیا را عوض کنند ولی این دنیا بود که سنگین و پر وزنشان کرد و تار های عنکبوتی را به دور عقل و فکرشان کشید و عوضشان کرد .
پ.ن: فرق بسیار عمیقی است بین بازی کردن و بازی خوردن.
طلیعههای یک بحران سیاسی جدید از هم اکنون پدیدار شده است.
معمولاً هنگامی که تضادهای اجتماعی به درجهای رشد میکنند که بحرانهای لاینحل، عرصههای مختلف نظام اقتصادی – اجتماعی را فرامیگیرند، سیاستهای طبقه حاکم برای غلبه بر بحرانها با شکست رو به رو میشود و نارضایتی توده مردم از وضع موجود به نهایت خود میرسد، قریبالوقوع بودن یک بحران سیاسی ژرف و همه جانبه، اجتنابناپذیر است. در چنین شرایطی، اختلافات درونی طبقه حاکم به یک شکاف عمیق تبدیل میگردد و با ژرفتر شدن بحران سیاسی، به شکاف در درون دستگاه دولتی میانجامد. آنچه که در طول چند هفته اخیر در جریان رقابت جناحها و فراکسیونهای طبقه حاکم، ظاهراً بر سر پست ریاست جمهوری پیش آمد و نمایندگان جناحها و گروههای درونی رژیم، با افشاگری و تخطئه سیاستها و عملکردهای یکدیگر، عمق و گستردگی بحرانها و ورشکستی تمام سیاستهای رژیم را در برابر عموم مردم جار زدند، چیزی بیش از اختلافات معمولی هیئت حاکمه و یا صرفاً کشمکشی بر سر به دست آوردن پست ریاست جمهوری است. در اینجا رشد اختلافات در درون طبقه حاکم به یک شکاف درونی تبدیل شده که از محدوده اختلافات دو جناح فراتر رفته و جناح مسلط و حاکم را نیز فرا گرفته است. این شکاف، اگر چه اکنون خود را آشکارا نشان داده است، اما خلقالساعه در طول همین چند روز اخیر پدید نیامد. لااقل از یک سال پیش، حتا فراکسیونهایی از درون جناح مسلط که از عمیقتر شدن روزافزون بحرانهای رژیم در نتیجه شکست سیاستهای احمدی نژاد، دچار نگرانی شده بودند، با دولت و گروههای طرفدار آن، اختلافات جدی پیدا کردند. این اختلافات به ویژه در ارگانهای مقننه و قضایی رژیم و آن بخش از دستگاه روحانیت که وابسته به جناح موسوم به اصولگرا هستند، نمود علنی پیدا کرد.
خامنهای که رهبری نیروهای حامی احمدینژاد و سیاستهای او را بر عهده دارد، نخست تلاش کرد با اعلام رسمی و علنی حمایت همه جانبه یا به گفته خودش، ویژه از احمدینژاد، بر اختلافات درونی جناح مسلط غلبه کند و همه فراکسیونهای این جناح را به جانبداری از دولت و سیاستهایش وادارد. معهذا با عمیقتر شدن بحرانهای رژیم، اختلافات نه فقط تعدیل نشد، بلکه تشدید گردید.
این که خامنهای سرانجام، اندکی پیش از فرا رسیدن موعد برگزاری انتخابات ریاست جمهوری رژیم، به رغم اعلام قبلی حمایت ویژهاش از احمدینژاد و نیز فرمان برنامهریزی وی برای دوره چهار ساله آتی، با شرط و شروطی که احتمالاً کنارهگیری خاتمی یکی از آنها بود، رقابت درونی را میپذیرد و ظاهراً خود را بیطرف اعلام میکند، نتیجه همین شکاف است.
این شکاف که اکنون دستهبندی درونی رژیم را به دو جناح اصولگرا و به اصطلاح اصلاحطلب، در هم ریخته است، نشانهای از عمق و وسعت بحرانهای رژیم و منازعه جدی بر سر این مسئله است که چه راهی را باید برای نجات رژیم از بحرانهای متعدد موجود، برگزید و کدام سیاست را در دوره آتی در دستور کار قرار داد. همین واقعیت، روشن میسازد که اختلافات و درگیریهای شدید نامزدهای وابسته به گروههای درونی هیئت حاکمه و تلاش آنها برای کشاندن هر چه بیشتر مردم به پای صندوقهای رأیگیری از کجا منشأ میگیرد.
گروههایی که تحت رهبری خامنهای از احمدینژاد حمایت میکنند، بقای جمهوری اسلامی را د ر گرو ادامه سیاستهای احمدینژاد در عرصههای داخلی وخارجی میدانند. اما ادامه این سیاستها، در شرایط نارضایتی گسترده تودهای، شکاف درونی طبقه حاکم، تشدید درگیریها و مخاصمات منطقهای و بینالمللی، به یک پشتوانه سیاسی داخلی نیاز دارد که آن را دستآویز پیشبرد سیاستهای خود قرار دهد. لذا تمام نیرو و امکانات خود را برای حضور مردم در این به اصطلاح انتخابات بسیج کرده است. مهم نیست مردمی که به پای صندوقهای رأی کشیده میشوند، چه انگیزهای دارند، مخالف یا موافق وضع موجودند، مهم در وهله نخست این است که این حضور باید دستآویز سیاسی برای مشروعیت رژیم در کل و پشتوانه سیاستهایی قرار گیرد که در صورت پیروزی این جناح در دستور کار قرار دارند.
این دستهبندی که با در دست داشتن ارگانها و نهادهای نظامی و اجرایی، نفوذ در پارهای مناطق روستائی و در میان اقشار سنتی شهرها و سازمانیافتگی، برتری خود را قطعی میداند، در عین حال میخواهد از این به اصطلاح انتخابات به عنوان وسیلهای برای تسویه حساب با فراکسیونهای رقیب و فائق آمدن بر شکاف درونی استفاده کند. بنابراین روشن است که با توجه به مجموع شرایطی که اکنون با آن رو به روست و آنچه را که میخواهد در صورت پیروزی در دستور کار قرار خواهد داد، شدیداً نیازمند حضور گستردهتر مردم در پای صندوق رأی و به هر شکل ممکن کسب برتری قطعی بر گروههای رقیب است.
دستهبندی مقابل این جناح نیز که ادامه ریاست جمهوری احمدینژاد و سیاستهای او را به ویژه در عرصه بینالمللی چنان فاجعهای جبرانناپذیر ارزیابی میکند که حتا میتواند به بهای نابودی جمهوری اسلامی و تمام جناحها و گروههای وابسته به آن تمام شود، بیش از دستهبندی رقیب، نفع خود را در حضور هر چه بیشتر مردم بر سر صندوقهای رأیگیری میبیند. چرا که ارزیابیاش این است، در صورت حضور لااقل بخشی از میلیونها تن از مردمی که همواره انتخابات فرمایشی رژیم را تحریم کردهاند، این آراء نصیب این جناح خواهد شد. لذا بیدلیل نیست که آنها اکنون به تاکتیک انتخاب میان بد و بدتر روی آورده، تا به این هدف خود برسند. اینان سوای این که در کل، حضور مردم را همانند جناح رقیب، مهر تأییدی بر مشروعیت جمهوری اسلامی در اوضاع بحرانی کنونی و نارضایتی گسترده تودهای میدانند، از چند جهت دیگر به آرای بالایی نیاز دارند.
نخست این که، از دیدگاه آنها تفاوت آراء باید چنان قابل ملاحظه باشد که حتا رأیسازیهای جناح رقیب نتواند مانع از پیروزی آنها گردد. ثانیاً، آنها گرچه در سیاست داخلی تفاوتهای چندانی با سیاستهای گذشته جمهوری اسلامی، از جمله سیاستهای احمدینژاد ندارند و در نهایت صرفا خواهان تعدیلهایی ناچیز در عرصه سیاسی هستند، اما اولا- منافع اقتصادی و سیاسی مختص خود را در مقابل جناح رقیب دنبال می کند. ثانیا- در عرصه سیاست خارجی، خواهان تغییرات به نحوی هستند که به بهبود مناسبات جمهوری اسلامی با قدرتهای جهانی و منطقهای بیانجامد. چرا که حل این مسئله را راه حل و مشگل گشای بحرانهای رژیم و تأمین منافع اقتصادی و سیاسی خود میدانند. لذا برای پیشبرد این سیاست خارجی و در نهایت تعدیلهای ناچیز در رژیم اختناق و سرکوب، به آرای بالایی نیاز دارند که آن را پشتوانه درگیریهای درونی خود با دستهبندی دیگر به ویژه با خامنهای و ارگانهای و نهادهای وابسته به او کنند که مانعی بر سر راه این سیاستاند. ثالثاً، آنها حتا در صورتی که نتوانند این پست را از آن خود سازند، باز هم نیازمند آرای هر چه بیشتر و بالاتری هستند، چرا که درگیری و نزاع درونی طبقه حاکم مستثنا از این که کدام گروه در رأس قدرت اجرایی قرار گیرد، تازه پس از این انتخابات است که ابعاد بسیار گستردهای به خود خواهد گرفت و هر جناحی میخواهد بها تکاء آرایی که به دست آورده است، به مقابله با دیگری برخیزد.
باید گفت که در واقعیت امر، در دوره پس از ۲۲ خرداد است که شکاف درونی طبقه حاکم به درجه یک بحران حکومتی رشد خواهد کرد. اگر دوره ریاست جمهوری احمدینژاد برای ۴ سال دیگر هم تمدید شود، در آن صورت چنانچه نزاع از همان لحظه بر سر رأیسازیها و تقلبهای انتخاباتی بالا نگیرد، اختلافات به مرحلهای تشدید میشوند که اولین تلاش احمدینژاد برای پیشبرد سیاستهای خود، با موانع سیاسی، در برخی ارگانها و نهادهای رژیم رو به رو خواهد شد که دیگر تقسیمبندیهای جناحی پیشین رژیم در آنها از میان رفته است. سیاستهای اقتصادی احمدینژاد، تا جایی که طرح کلی آن را قبلاً علنی کرده و به مجلس اسلامی ارائه داده است، از دو سو، با چالشی جدی رو به روخواهد شد و اوضاع رژیم را بحرانیتر خواهد کرد. این سیاست که مرحله نهائی سیاست موسوم به نئولیبرال در عرصه اقتصادیست، فشار به تودههای کارگر و زحمتکش را به درجه غیر قابل تحملی افزایش خواهد داد که به گسترش نارضایتی و اعتراضات خواهد انجامید. گروههای رقیب احمدینژاد، گرچه در اساس با این سیاست مخالفتی ندارند، اما با طرحهای اجرایی اجزای آن مخالفتاند. لذا پیشبرد این سیاست که همراه با اعتراض و نارضایتی تودهای و عمیقتر شدن بحران اقتصادی خواهد بود، درگیری درونی هیئت حاکمه را تشدید خواهد کرد. جناح حاکم برای مهار مبارزات تودهای و کنترل کشمکشها و اختلافات درونی جناحهای رژیم، راه دیگری جز تشدید اختناق و سرکوب ندارد. این تشدید اختناق و سرکوب، گسترش نارضایتی، اعتراض و مبارزه در پایین و تشدید اختلافات را در بالا در پی خواهد داشت.
جناح تحت رهبری خامنهای – احمدینژاد، ادامهدهندهی سیاست خارجی رژیم به ویژه در طول ۴ سال گذشته است. این سیاست، تضاد میان قدرتهای جهانی و منطقهای را با جمهوری اسلامی به حد بیسابقهای تشدید خواهد کرد و حتا احتمال درگیریهای نظامی را افزایش خواهد داد. اینجا دیگر نقطهایست که تضادها و اختلافات لااقل اغلب گروههای رقیب به نهایت خود خواهد رسید. در اینجا دیگر تنها یک راه در مقابل جناح مسلط رژیم برای کنترل اعتراض و نارضایتی تودهای، و مهار بحران درونی رژیم باقی میماند، که چیزی شبیه دیکتاتوری نظامی آشکار خواهد بود.
اما فرض کنیم که نمایندگان گروههای رقیب امثال موسوی و کروبی، بتوانند به جای احمدینژاد قرار گیرند. در این حالت بحران درون حکومت عمیقتر خواهد شد. درگیری این گروهها با جبهه مقابل، از همان نخستین روز تشدید خواهد شد. چرا که آنها در هر گامی که برمیدارند، با مانع ارگانها و نهادهایی رو به رو میشوند که وابسته به جناح رقیباند. آنها حتا برای اجرای جزییترین وعدههای خود، با مجلسی روبرو هستند که اکثریت آن در دست رقبای آنهاست. پلیس، ارتش، سپاه، بسیج و دستگاه امنیتی وزارت اطلاعات، بخش قابل ملاحظهای از نهادهای اجرایی، شورای نگهابان، اینها نیز دربست در اختیار رقبای آنهاست. لذا امثال موسوی و کروبی حتا نمیتوانند در مقابل این دستگاه عریض و طویل وابسته به خامنهای و جناح او، یکی از وعدههای ناچیز سیاسی خود را عملی سازند تا چه رسد به مسئله اصلیشان که همانا تغییر در سیاست خارجیست. بنابراین تحت چنین شرایط فرضی نیز چیزی جز تشدید اختلافات، عمیقتر شدن شکاف و بروز یک بحران در دستگاه حکومتی وجود نخواهد داشت. مسئله این نیست که آیا امثال موسوی یا کروبی، اصلاً تمایلی به این درگیری دارند یا نه. آنها قطعا تمایل شان این است که در همه زمینهها کوتاه بیایند تا آرامشی درونی را برقرار سازند. اما تضادها و بحرانهای حاد و عمیق موجود آنها را به درگیری خواهد کشاند. پشت سر این افراد گروهها و منافعی قرار گرفتهاند که سیاستشان را به آنها دیکته میکنند. اما تمام این وقایع در بالا، خود انعکاسی از تضادها و مبارزات در پایین است. اساساً بدون این تضادها، مبارزات و اعتراضات تودهای علیه رژیم جمهوری اسلامی، نمیتوانست اختلاف جدی میان هیئت حاکمه بروز کند و به یک شکاف در درون آنها منجر گردد. لذا در حالی که کشمکش و درگیری در بالا، انعکاسی از اعتراض و مبارزات مردم علیه نظم موجود است، با ادامه و تشدید این اختلافات و تعمیق شکاف در بالا، مبارزات تودههای مردم ایران نیز رشد و اعتلای بیشتر خواهد یافت. چرا که خود این شکاف درونی هیئت حاکمه، شرایط مساعدتری برای فوران خشم و نارضایتی تودهای از درون آن فراهم میسازد و به رشد و رسیدگی یک بحران سیاسی ژرف و فراگیر یاری میرساند. بنابراین، تمام شواهد موجود حاکی از در راه بودن یک توفان سیاسیست. اما این که ابعاد و قدرت آن در چه حد خواهد بود، وابسته به عواملیست که روند تحول اوضاع از فردای ٢٢ خرداد، آن را تعیین خواهد کرد.
خوشا به حالتان که عقل عذابتان نمی دهد و باز هم دست حقیر خود را تا آرنج برای انتخاب کفتاران انتخاب شده برای ریاستی غیر جمهوری ، درون صندوقچه ی حماقت ها فرو می کنید تا خون رزالت و جنایت را داخل رگهای فاسد حکومتی دست نشانده ، دوباره به قلیان درآورید.
خوش به حالتان که چندین سال است که عقل عذابتان نمی دهد.
تقدیم به استاد ترک دنیا کرده - آقای رضا فاضلی
به انسان های کوتاه فکر ، هر بازیچه و وسیله ای بدهند ؛ آن را به آلت قتاله یا وسیله ای برای ترور و نابودی تبدیل می کند.
هیچ مذهب یا ایدئولوژیی نمی تواند و نخواهد توانست به یک ذهن از درون محدود و محصور، آزادی ، جوانمردی و دانش ببخشد!
در حالی که ذهن و اندیشه ی وسیع یک آدم آزاده و اندیشمند، از جنگ و دشمنی و نادانی، صلح و دوستی و علم می آفریند!
یادش گرامی.
ايران در گروه كشور هاي توسعه نيافته و بقولي در بين كشور هاي جهان سومي قرار دارد. كشور هاي توسعه نيافته در واقع كشور هاي واقعي نيستند؛ زيرا اين كشور هاي براي تمام نياز هاي خود متكي به خارج هستند.بيگانگان با توجه به اين نقطه ضعف خواست ها و سياست هاي خود را به اين كشور ها تحميل ميكنند.اين وابستگي به علت ضعف تكنولژيكي دامن گير اين كشور هاي توسعه نيافته شده است.
امروزه براي اين كه استقلال واقعي داشت لازم است كه كشور بتواند نياز هاي ضروري خود را تهيه نمايد.بنا بر اين نياز هاي اقتصادي يك نكته منفي براي استقلال كشور هاست.همين نياز هاي اقتصادي است كه از دل هر حكومت انقلابي يك حكومت وابسته به سرمايه داري بدنيا ميآورد.اتفاقي كه براي مصر ناصري و الجزاير و.... تكرار شده است.
استقلال سياسي بدون استقلال اقتصادي لنگ و در نهايت وابستگي زاست.فردا فرد افراد كشور هاي توسعه نيافته در خدمت غربيان هستند زيرا تمام وسايل مورد استفاده آنان در تمام زمينه هاي زندگي از سوي غربيان تامين ميشود جه در جنگ و يا در صلح .در بين كشور هاي صنعتي واقعي مشاهده ميكنيم كه آنان همه نياز هاي خود را تهيه مينمايند و به خارج از كشور خود احتياجي ندارند.مثلا آلمان گوشت صادر ميكند و فقط محصولات صنعتي صرف صادر نميكند.فرانسه هم همين وضع را دارد. تنها ژاپن است كه نياز هاي غذايي خود را از خارج تامين ميكند كه نشانه ضعف آن كشور است.
ممكن است گفته شود كه اين نياز هاي اقتصادي خريد و فروش است و مسئله مهمي نيست و امروزه تمام كشور ها به همديگر وابسته هستند! براي رفع شبهه تصور بفرمائيد كه تمام كره زمين را بجز آمريكا آب فرا بگيرد و كشور هاي ديگر موجود نباشند كه آمريكا از آنان خريد نموده و تجارت نمايد.به نظر شما سطح تمدن آمريكا بعد از ده سال چقدر پائين خواهد آمد؟ و اگر ايران تنها كشور باقي مانده در جهان باشد سطح تمدن در كشور جقدر پائين خواهد آمد؟
همين وابستگي ما به خارج نقطه مشترك مابين حكومت خميني و شاه است.
بنا براين با ادامه اين وابستگي هر اتفاقي كه بيفتد مصرف داخلي كوتاه مدت خواهد داشت و دوباره اين عامل خارجي سبب بر آمدن يك گروه ديگر از تجار وابسته به حكومت كه اجناس غربي را وارد كرده و سلطه غرب را بر كشور تشديد خواهند كرد. اين تجار ديروز وابستگان دربار و امروز هم آقا و آقازادگان هستند.
اين وابستگي ها بقدري شديد بوده است كه دولت ايران كه خود را انقلابي ميناميد در زير بمباران هاي عراق سعي ميكرد كه هر چه بيشتر نفت صادر كند و يكي از عوامل آمريكا براي باز ماندن مسیر كشتيهاي نفت بر در خليج فارس بود!
سرمایه داری وقتی که در بحران است از سه راه میتواند کمک بگیرد
اول ـ اختراعات دوران ساز 2ـ گشودن سرزمینهای جدید 3ـ جنگ
از میان این سه گروه عوامل «درمان کننده»، تنها عامل اول از درون نظام سرچشمه میگیرد، گرچه درمانی است ناپایدار و موقت اما مفید و منطقی است.
کشف ماشین بخار، (که انقلاب صنعتی و بنیانگذاری کل زیرساخت صنایع جهان سرمایهداری پیشرفته از اواخر قرن 18 تا اواخر قرن 19 بر پایه آن قرار داشت)؛ کشف لکوموتیو و کشف موتور با احتراق درونی (اتومبیل). دو اختراع اخیر هر یک موجب تغییر جغرافیای اقتصادی بخش عظیمی از جهان سرمایهداری (بویژه امریکا) شد. نتیجه نهايی دو درمان دیگر (گشودن سرزمینهای جدید و جنگ) یکی عقبماندگی و نابودی تدریجی بخش بزرگی از بشریت و دیگری انهدام دهها میلیون انسان در اروپا و دیگر نقاط جهان بوده است. حال اگر در نظر بگیریم که دیگر در جهان جايی برای تسخیر و گسترش بازارها نمانده و اختراع دورانساز دیگری ـ از نوع اختراعات پرعظمتی که نام بردیم ـ در افق دیده نمیشود، درمییابیم چرا عامل جنگ، گسترش سرسامآور بودجه نظامی و تسلط مجتمع نظامی ـ صنعتی بر سرنوشت کشورهای اصلی سرمایهداری، بویژه امریکا نقش تعیین کنندهای برای جلوگیری از بحران و فروپاشی نظام پیدا کرده است. این پدیده از جنگ دوم جهانی برای سکانداران نظام حاکم بر امریکا آشکار شد، چرا که در جریان بحران عمیق 33-1929، با وجود پیادهکردن برنامه نیودیل(New Deal) (با سفارش اقتصاددان بزرگ انگلیسی جان مینارد کینز(John Maynard Keynes)) برای ایجاد اشتغال و بالابردن قدرت خرید مردم، نتوانستند اقتصاد را از بحران نجات دهند. آنچه اقتصاد امریکا را نجات داد، جنگ دوم جهانی، ورود امریکا به این جنگ و بالا رفتن سرسامآور بودجه نظامی دولت و در نتیجه تبدیل بخش وسیعی از صنایع امریکا به صنایع نظامی بود. آنچه موجب رونق بیسابقه اقتصاد امریکا از اواسط دهه 1940 تا اواسط دهه 1970 شد، عبارت بود از: 1ـ ترمیم خرابیهای جنگ در اروپا 2ـ بالا رفتن قدرت خرید مردم امریکا در اثر پساندازهای عظیم زمان جنگ 3ـ «انقلاب» اتومبیل و دگرگونی بزرگ جغرافیای اقتصادی امریکا (خانهسازیهای گسترده در حومه شهرهای بزرگ، ساختن دهها میلیون کیلومتر جاده و گسترش صنایع وابسته به صنعت اتومبیلسازی مانند نفت، فولاد، لاستیک، شیشهسازی، پلاستیکسازی، چرمسازی و...) 4ـ جنگ کره، جنگ ویتنام و جنگ سرد که در مجموع بیش از 10 تریلیون دلار برای مالیاتدهندگان امریکايی خرج برداشت.
آیا اشغال افغانستان و عراق و احتمالا کشور های دیگری در آینده میتواند تشانه ای از این بحران باشد و این که آیا در نهایت دنیا بسوی جنگ بزرگی با کشتار بسیار بیشتر از جنگ جهانی دوم حرکت نمیکند؟
فرض کنیم دو زمین کشاورزی با مساحت های مساوی داریم که هر دو هم یک محصول به عمل می آورند و روی هر دو زمین هم دو کشاورز به یک اندازه زحمت می کشند. محصولات این دو زمین هم در یک بازار مشترک و با قیمت مساوی به فروش می رسند. اما یکی از این دو کشاورز به دلیل مرغوبیت و حاصلخیزی زمین خویش درآمد بیشتری از محصولات خویش بدست می آورد». این «اختلاف درآمد» را، که ناشی از وضعیت طبیعی بوده و تولیدگر نقشی در تحصیل آن نداشته و برای آن زحمتی نکشیده، رانت می نامند.
بنابراین، درآمد ناشی از یک موهبت طبیعی که برای تحصیل آن کوشش و تلاشی کشیده نشده و نهاده های تولید درگیر این تولید نشده اند را، «رانت» می نامند. اين تعريف در سطح ملی کشورها نيز صادق است. اما اگر این درآمد کم باشد، دولت هویت و ماهیت «رانتی یری» پیدا نمی کند؛ اما اگر سهم این درآمد آنقدر زیاد باشد که درآمدهای اصلی دولت از محل این ثروت طبیعی حاصل بشود، «دولت رانتی یر» Rentier State به وجود می آيد.
برخی از موارد درآمد به شکل رانت عبارتند از: درآمد های حاصل از فروش نفت و گاز و منابع طبیعی، که به عنوان مهمترین شکل این نوع از درآمد محسوب می گردند. همچنین، درآمدهای حاصل از عبور خط لوله، درآمدهای ترانزیتی ، پایگاه نظامی و درآمدهای مذهبی در کشورهای اسلامی، از دیگر شکل های عمدۀ این درآمد محسوب می شوند.
جنبش های ملی گرایی ِ استقلال طلبانه در نیمۀ دوم قرن بیستم، منجر به ایجاد شکل های جدیدی از این نوع درآمد برای کشورهای توسعه نیافته شدند. ملی شدن نفت در 1951 در ایران را شاید بتوان سرآغاز و الگویی برای این قبیل درآمدها دانست. جمال عبدالناصر در 1956 کانال سوئز را ملی کرد. پس از آن الجزایر در 1967، لیبی و نیجریه در 1970 و گابون در 1974 نفت شان را ملی کردند.
آسیب های اقتصادی
جوهرۀ تمدن غرب وجود منابع اقتصادی متعدد و پراکنده بوده است که موجب پدید آمدن اصل مهم رقابت اقتصادی شده است. در دولت های مدرن، که همۀ آنها «غیر رانتی یر» هستند، دولت به وظایف حاکمیتی خود می پردازد و کاری با تصدی گری در امر اقتصاد ندارد. دولت در اقتصاد غیر رانتیری تنها در بخش هایی وارد تصدی گری می شود که یا بخش خصوصی نمی خواهد، یا نمی تواند وارد شود و یا ـ به ملاحظات حاکمیتی ـ اجازۀ ورود ندارد.
حال اگر دولتی رانتیری شد، یعنی از محل ثروت ملی ِ حاصل از مواهب طبیعی توانست خزانۀ خودش را به اندازه ای پر کند که در اقتصاد فعال مایشاء شود، در این صورت نابرابری در توزیع امکانات و منابع صورت می گیرد و دیگر فضای رقابتی ِ عادلانه ای که موجب فرصت های برابر برای فعالان اقتصادی باید وجود داشته باشد وجود ندارد، و نظامی مبتنی بر امتیازات رانتی شکل می گیرد.
در واقع، در دولت های رانتیری، نهاد اقتصاد «رانت محور» است. یعنی در این نوع از اقتصاد، رانت محور همۀ فعالیت هاست. همۀ کوشش های بنگاه ها هم سهم بری بیشتر از رانت است، نه کوشش برای بالا بردن کارآیی و بهره وری و سود بیشتر. به کلام ديگر، عرصۀ دستیابی به رانت بیشتر، عرصۀ مسابقه ای است که به طور نابرابر در جامعه جريان می يابد و کل سيستم را در خود می کشد.
بیماری هلندی (Dutch Disease)
يکی از آسیب های جدی اقتصادهای دولتی، و بویژه اقتصادهایی که رانتیری هستند، پديده ای است که «بیماری هلندی» نام دارد. اما قبل از پرداختن به علت اين نام گذاری بهتر است خود پديده را بشناسيم.
این پديده يا عارضه زمانی رخ می دهد که درآمد یک کشور بر اثر عوامل گذرا به صورت ناگهانی افزایش می یابد و متولیان اقتصاد کلان (دولت)، با تصور دائمی بودن این درآمد، آن را به جامعه تزریق می کنند. تا اینجای کار اتفاق خاصی نیفتاده است؛ درآمد کشور زیاد شده، پول هم به جامعه منتقل شده و موجب افزایش تولید هم گردیده است. مشکل از زمانی آغاز می شود که این اتفاق پس از مدتی کوتاه منجر به افزایش ناگهانی تقاضا و در نتیجه به وجود آمدن تورمی مهارنشدنی، ناکارآمدی در تخصیص منابع ارزی و رفتار مصرفی خاص در جامعه می گردد.
در اقتصاد اصلی وجود دارد به عنوان اصل عرضه و تقاضا (Supply and Demand). بر اساس این اصل، با افزایش درآمد، تقاضا هم افزایش پیدا می کند؛ اما اگر این «تقاضا» بصورت ناگهانی انجام شود «عرضه» جوابگوی آن نخواهد بود و تعادل عرضه و تقاضا برهم می خورد. در نتیجه، کمبود عرضه قیمت ها را افزایش می دهد. تا اینجا هم باز عارضۀ خاصی حادث نشده و حتی این اتفاق می تواند در طولانی مدت برای اقتصاد کشور مفید هم باشد. در یک روند طبیعی، در اينگونه مواقع قیمت ها تا سقف معينی بالا می روند و سپس، توليد، با یک تأخیر زمانی، افزایش پیدا می کند و در نهایت پس از مدتی عرضه و تقاضا به تعادل جديدی می رسنند. اما مشکل زمانی رخ می دهد که دولت به عنوان متولی اقتصاد کلان وارد کارزار می شود و سعی می کند به طور مصنوعی، و از طرقی غیر از افزایش تولید، قیمت ها را پایین نگه دارد. در اين صورت، هنگامی که دولت متوسل به واردات کالاهای مصرفی ارزان می شود تا قیمت ها را مهار کند، صنایع داخلی نيز مجبور می شوند با عوامل گران تولید، کالاهای گران را تولید اما به قیمت ارزان بفروشند.
نکته اینجاست که این سیاست نمی تواند جلوی تورم را بگیرد، بلکه آن را از يک بخش به بخش های دیگر اقتصادی منتقل می کند. به عنوان مثال، با واردات کالاهایی مانند سیب، پرتقال، سیب زمینی، تیرآهن و ...، می توان قیمت آنها را مهار کرد و پایین نگاه داشت، اما بموازات اين وضعيت، تورم به بخش های دیگری مانند زمین و مسکن که قابل وارد کردن نیستند منتقل می شود و موجب افزايش مهار گسيختۀ قیمت آنها می شود. از طرفی ديگر، سرمایه گذاری ها هم از بخش تولید و صنعت به سمت زمین و مسکن انتقال می یابند و، در نتیجه، تقاضاهای کاذب در بخش املاک ایجاد شده و قیمت آنها با سرعتی زیاد و غیر طبیعی رشد می کند.
این شرایط برای اولین بار در کشور هلند روی داد. در سال 1973، قیمت نفت در بازارهای جهانی با جهشی بزرگ مواجه شد و به همین دلیل هلند با درآمدهای هنگفت و پیش بینی نشده ای روبرو گرديد که برای آن برنامه ای از پیش اندیشیده نشده بود. دولت هلند آن را در بودجه های سالانۀ خود منظور کرد و نتايج ناهنجار آن موجب شد تا اين پديدۀ اقتصادی «بیماری هلندی» نام گيرد.
بعدها نروژی ها از این اتفاق درس گرفتند و با تأسیس «صندوق ذخیرۀ ارزی نفت» به جای آنکه درآمدهای حاصل از نفت خام را در بودجه های سالیانۀ خود بریزند، به این صندوق واریز نمودند و به بیماری هلندی دچار نشدند.
در اين وضعيت است که در دستور کار دولت های رانتیری همواره «واردات» به عنوان ساده ترین و راحت ترین کار حضور دارد. و در همين راستا نيز می توان به نتايج مختلف ثانوی و ثالثی متعددی اشاره کرد. مثلاً، از آسیب های مهم دیگر در عرصۀ اقتصاد، آسیب رسانی به تولید کنندگان داخلی و بالا بردن روحیۀ مصرف گرایی ست. اما آسيب های سياسی ناشی از اين وضعيت بسيار ويرانگر تر از همۀ آسيب های ديگرند.
آسیب های سیاسی
در اقتصادهای مدرن (و غیر رانتیری)، بیش از 90% از درآمدهای دولت از مالیات های شهروندان بدست می آيد. اما در اقتصادهای رانتیری، کمتر از 20 تا 30% از درآمدهای دولت را مالیات های شهروندان تشکیل می دهند. با توجه به این مسأله، اولین اتفاق در عرصۀ سیاسی آن است که دولت از شهروندان جامعۀ خویش بی نیاز می شود. به بیانی دیگر، دولت رانتير هویتی مستقل از مردم دارد و طبیعتاً، در یک چنین فضایی، خود را در مقابل شهروندان اش مسئول و پاسخگو نمی داند. به دلیل غیبت مالیات، شهروندان انگیزۀ کمی برای فشار به دولت ها در مسئولیت پذیری و پاسخگویی به نیازهای شان دارند."
در چنین فضای سیاسی، شهروندان تأثیری بر تصمیم سازی ها و تصمیم گیری ها ندارند، چرا که اساساً احزاب مستقل از دولت در این محیط نابرابر و غیر رقابتی نمی توانند به شکلی پایدار و محکم بوجود آیند و رشد کنند و ادامۀ راه دهند. از همین روست که بین دولت رانتیر و مفهوم پوپولیسم ارتباطی منطقی وجود دارد. در دولت های رانتیری، چون تولید کم است لذا مالیات هم ناچیز است. دولت با استفاده از درآمدهای سرشار خود، که مستقل از کار توليدی شهروندان بدست می آيد، بدون هزینه های سیاسی ِ ناشی از برقراری مالیات های ناخوشایند، رضایت مردم را به دست می آورد. اصل «عدم دریافت مالیات در مقابل عدم وجود نمایندگی» به جزیی اساسی از ساختار «رانتی یریسم» تبدیل می شود. چنین توافق نانوشته ای، سبب تحکیم پایه های قدرت و سلطۀ هرچه بیشتر دولت رانتیر بر جامعه می شود و عملاً زمینه ها و بسترهای بازتولید دیکتاتوری و فضای بستۀ سیاسی را به وجود می آورد.
برعکس، در دولت های غیر رانتیری، شرایط لازم برای ايجاد «دولت پاسخگو» بوجود می آيد و در جوار آن اقليت ها نيز دارای تريبون شده، صدايشان در شکل گيری حاکميت تأثيرگذار گشته، و حقوق آنها و احزابِ مخالف به رسمیت شناخته می شود. از جملۀ ابزارهای رقابتی، مس توان به وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو، تلویزیون و روزنامه اشاره کرد که در دولت های رانتیری، بخاطر در دست داشتن عمدۀ درآمدهای یک کشور، طبیعتاً جریان حاکم، به شکلی نابرابر و نامنصفانه تمامی این مجراهای ارتباط جمعی را در دست خود دارد و در جهت تثبیت پایه های قدرت خویش از آنها استفاده می کند.
در یک چنین فضایی حق انتخاب های سیاسی به شهروندان داده نمی شود و آنچه هائی که ـ مانند انتخابات ـ مظاهر دنیای مدرن بشمار می روند بوسيلۀ دولت رانتیر به شکلی دستوری در می آيند و مردم بجای حق انتخاب فقط صاحب «حق تأیید» می شوند.
آسیب های مدیریتی
مدیریت در دو محیط رانتی و غیر رانتی کاملاً دو شکل و محتوای متفاوت دارد. آموزه های علم مدیریت در محیط غیر رانتی، که محیطی مبتنی بر رقابت است، کاملاً ملاحظه و اعمال می شوند. حال آنکه، در محیط رانتی، برنامه ریزی های مدیریتی تنها جنبۀ نمایشی و تشریفاتی دارند، بهره وری و کارآیی و شایسته سالاری اساساً مطرح نیستند. چرا که دولت همه جا در اقتصاد حضور دارد و هم اوست که می تواند در هر بخشی که ناکارآمدی و ناکارکردی به وجود آيد، با تکيه به رانت، ناکارآیی را جبران نموده و شرکت ها یا بخش های زیان ده را باز هم سرپا نگه دارد.
آسیب های قضایی
در نظام های مبتنی بر رانت، یک نظام حقوقی - قضایی برابر و عادلانه و بیطرفانه، اساساً نمی تواند به وجود آید چرا که این «نظام اقتصادی ـ نظامی» مبتنی بر امتیاز است تا حق.
در اين فضا، فعالیت های اقتصادی در هاله ای از ابهام شکل می گیرند؛ چرا که تصمیمات دولت و حوزۀ اختیارات دولت و دامنۀ حضور دولت آنقدر زیاد است که در هر مقطعی می تواند هر فعالیت اقتصادی را خدشه دار کرده و دستخوش تغییر نمايد. دولت در هر لحظه می تواند برای بخشی محدودیت ایجاد کند، یک بنگاه اقتصادی را به ورشکستگی بکشاند، و يا اگر بنگاهی انتظارات و خواسته های آن را تأمین نکرد آن را تعطیل نمايد.
در این نظام ها ، صیانت و حفظ امنیت اقتصادی و سرمایه گذاری شرکت های خصوصی به دلیل ماهیت نظام اقتصاد رانتیری آن یا وجود ندارد و یا این امنیت، امنیتی شکننده و نامشخص است.
آسیب های اجتماعی
روابط اجتماعی نيز درمحیط رانتی با محیط رقابتی متفاوت است. در اقتصاد غیر رانتیری روحیۀ کار و تلاش و کوشش در حوزه های مختلف وجود دارد. رانت همچون انگلی است که مقدس ترین اصل اقتصاد آزاد یعنی «کار سخت» (Hard Work) را تخریب و نابود می کند.
اما در نظام های غیر رانتیری نظام شایسته سالاری برقرار است. شهروندان می دانند که اگر شایستگی شان را حفظ نکنند حتماً از آن منصب و موقعیت به پایین کشیده خواهند شد. لذا مبارزۀ با فساد در همۀ ارکان جامعه به عنوان یک اصل شناخته می شود.
یکی از آسیب های شدید دولت رانتیری در عرصۀ اجتماعی، پایین آمدن حس اعتماد و اطمینان شهروندان نسبت به هم و نسبت به حکومت است. در همین فضای نابرابر است که شهروندان به شکلی خودآگاه - یا حتی ناخودآگاه - احساس شهروندی درجۀ دوم می کنند؛ حسی که بر برخوردشان با حاکمان و متولیان و متصدیان و مسئولین حکومت تأثیر منفی می گذارد. چرا که شهروندان می بینند که در تمامی عرصه ها، حق فعالیت، حق حضور و حق استفادۀ از امکانات فقط برای گروه خاصی به رسمیت شناخته می شود که رابطه خود را با قدرت به عنوان «پیرو» تنظیم و اعلام کرده است.
آسیب های فرهنگی
آسیب های دولت رانتیری در حوزۀ فرهنگ هم بسیار گسترده است. در بخش های مختلف سینما، کتاب، روزنامه، موسیقی و هنرهای دیگر دولت ـ به پشتوانۀ درآمدهای سرشار خویش از منبع رانت ـ می تواند با پشتیبانی از موسسات و بنگاه های وابسته به خویش صداهای مخالف خود را خاموش کرده و بخش های خصوصی را از میدان رقابت بیرون نماید.
حدود دو ماه پس از برملا شدن ابعاد جهانی بحران اقتصادی نظام سرمايهداری و کاهش بهای هر بشکه نفت به کمتر از ۶۵ دلار، سران و مقامات حکومت به اصطلاح جمهوری اسلامی، يکی پس از ديگری نگرانی خود را نسبت به از دست رفتن نيمی از درآمدهای حاصل از نفت ابراز میدارند و هشدار میدهند که ممکن است با کاهش بيشتر بهای نفت، اوضاع اقتصادی، از آنچه که اکنون هست وخيمتر شود.
رئيس کل بانک مرکزی اعلام کرد که با روند فعلی قيمت نفت، تا پايان سال جاری ۵۴ ميليارد دلار از درآمد کشور تحقق نخواهد يافت. وی در عين حال گفت که هماکنون بسياری از کارخانهها با حدود ۲۵درصد ظرفيت خود کار میکنند. رفسنجانی که بيش از تمام سران رژيم از نقش نفت و درآمدهای آن در تغذيه و بقاء دستگاه دولتی انگل جمهوری اسلامی آگاه است، بحران اقتصادی جهانی را "برای کشورها کشنده" خواند و پس از مجادله با گروههائی از درون رژيم که به اين بحران کم بها میدهند يا اساساً آن را معجزهای برای تنبيه قدرتهای بزرگ جهان میدانند، گفت: "اولين موجی که به ما میرسد، ارزانی نفت است و لذا اين موضوع خسارات بزرگی برای ما به وجود خواهد آورد. اين موج خطرناک بيشتر متوجه کشورهای نفتی است ولذا بايد امواجاش را مهار کنيم، زيرا اين موج میتواند برای کشاورزی و صنعت ما بسيار سنگين باشد".
ترديدی نيست که نگرانی رژيم بيش از آنچه که ابراز میشود جدیست، چرا که در ايران نه فقط موجوديت دستگاه دولتی، بلکه تمام اقتصاد به نحوی از انحاء به درآمد نفت گره خورده است و اين احتمال وجود دارد که عليرغم وجود دو انحصار در تعيين بهای نفت يعنی انحصار معدن و انحصار اوپک، بهای نفت تحت تأثير رکودی که مدام در جهان سرمايهداری ژرفتر میشود، بسيار پائينتر از حتا ۵٠ دلار در هر بشکه نفت قرار گيرد، در آن صورت نه فقط اقتصادی که به واردات متکیست و هم اکنون حجم معادل دلاری آن به متجاوز از ۷٠ ميليارد دلار میرسد، با هرج و مرج و فروپاشی روبهرو میشود، بلکه دولت نيز با ورشکستگی مالی روبهرو میگردد.
ابعاد تأثيرات کاهش بهای نفت وقتی بيشتر آشکار میگردد که اين واقعيت را مد نظر قرار دهيم که اقتصاد سرمايهداری ايران، نه فقط در يک رکود مزمن گرفتار است، بلکه نرخ رشد تورم نيز ابعاد حيرتآوری به خود گرفته است. همانگونه که اشاره شد، رئيس کل بانک مرکزی میگويد، "بسياری از کارخانهها با حدود ۲۵ درصد ظرفيت خود کار میکنند"، آمار و اطلاعات انتشار يافته از سوی بانک مرکزی حاکیست که رقم تشکيل سرمايه ثابت ناخالص در سال گذشته به ۲/۱ درصد کاهش يافت که کمترين ميزان در طول يک دهه گذشته است. روزنامه "سرمايه" خبر از بدهکاریهای کلان دولت و شرکتهای دولتی به بانکها میدهد و مینويسد: بدهی دولت به بانکها که در پايان سال ۸۳ رقمی بالغ بر ۳۶ هزار و ۷۹۳ ميليارد ريال بود، در سال ۸۶ با ۱۴۷ درصد رشد، به ۹٠ هزار و ۸۸۱ ميليارد ريال رسيد. علاوه بر اين ميزان بدهی دولت به بانک مرکزی در سال ۸۶، به ۹۷ هزار و ۸۴۲ ميليارد ريال رسيد. وزير کار اعلام کرد که در شش ماهه سال جاری، گذشته از بيکاران در بخش کشاورزی، ۲۵٠ هزار تن بيکار شدند. بانک مرکزی پيش از اين افزايش نرخ تورم را در شهريور ماه امسال نسبت به سال گذشته حدود ۳٠ درصد اعلام کرده بود که در اين ميان شاخص بهای خوراکیها و آشاميدنیها افزايشی معادل ۷ / ۴٠ درصد را نشان میدهد.
تمام آمار و ارقامی که به آنها اشاره شد، ماحصل اوضاع اقتصادی، در دورانیست که بهای هر بشکه نفت تا حدود ۱۴٠ دلار افزايش يافته بود.
اکنون تحت تأثير بحران جهانی و کاهش بهای نفت چه اتفاقاتی میتواند در اقتصاد رخ دهد؟ آنچه مسلم است، رکود ژرفی که هماکنون بر توليد حاکم است عميقتر خواهد شد. دلائل متعددی هم برای آن وجود دارد. يک سرِ تمام فعاليتهای اقتصادی در ايران اعم از توليد، بازرگانی و خدمات، به نفت و درآمدهای نفتی وصل است. بحران اقتصادی جهان، باعث میشود که از حجم سرمايه گذاریهای بينالمللی که هم اکنون نيز محدود است، باز هم کاسته شود. تا جائی که سرمايه بينالمللی در بخش نفت و گاز قرار است فعاليت داشته باشد، اين سرمايه گذاریها کاهش خواهد يافت. نه فقط از آن رو که کاهش بهای نفت آن را تحت تأثير قرار میدهد، و يا عجالتاً سرمايهداران انحصاری جهان پولهای نقد خود را به جريان نمیاندازند که با خطر روبرو شوند، بلکه توقف اعتبارات مالی سطح کلان، عامل مهمی در اين ميان خواهد بود. کارخانه و مؤسسات توليدی ديگر که به واردات مواد اوليه، قطعات يدکی و واسطهای وابستهاند، در نتيجه کمبود ارز و اعتبارات دولتی با مشکلات جدی روبهرو میشوند. از حجم صادرات و حتا صادرات کالاهای غير نفتی کاسته خواهد شد. دولت تحت تأثير کاهش درآمدهای نفتی، واردات کالاهای مصرفی را کاهش خواهد داد. اين مسئله باعث افزايش بيشتر بهای کالاهای مصرفی و تنزل قدرت خريد مردم خواهد شد. اين تنزل باز هم افزونتر از پیش، قدرت خريد را کاهش میدهد و تأثير خود را بر توليدات و رکود برجای خواهد گذاشت. کاهش درآمد نفت، همراه با کاهش اعتباراتی خواهد بود که دولت در اختيار سرمايهداران بخش خصوصی قرار میدهد، لذا از دامنه سرمايه گذاری و توليد کاسته خواهد شد. پروژههائی که دولت عهدهدار آنهاست، خواه در سطح صنعتی و خدماتی کلان و يا پروژههای محدود عمرانی، اگر کلاً متوقف نشوند، لااقل محدود میگردند. اين نيز تأثير خود را بر رکود موجود برجای خواهد گذاشت.
در اينجا مسائل مربوط به تحريمها و تأثير آن را بر اقتصاد ايران کنار میگذاريم. با توجه به همين چند عاملی که به آنها اشاره شد، روشن است که تحت تأثير بحران جهانی و نيز کاهش درآمدهای دولت از نفت، اوضاع اقتصادی بايد به شدّت وخيم شود. اگر رکود در اقتصاد جهانی به درازا بکشد و درآمدهای حاصل از نفت و گاز به حدی کاهش يابد که حتا جوابگوی تأمين مخارج دولت، از نفت نباشد، در آن صورت، بحران اقتصادی در ايران میتواند، به فروپاشی کامل اقتصاد بینجامد.
اما کاهش درآمد نفت، میتواند يک نتيجه فوریتر داشته باشد و آن ورشکستگی مالی دولت است. جمهوری اسلامی بنا به خصلت فوق ارتجاعی خود، دولتیست با يک دستگاه عريض و طويل بوروکراتيک، نظامی و مذهبی. منبع اصلی تغذيه اين موجود انگل، درآمدهای کلان نفت در ايران است. بدون اين درآمد، اين دستگاه دولتی يک روز هم نمیتواند دوام آورد. بنابر اين پوشيده نيست که کاهش درآمدهای نفت، تا چه حد تهديد کننده موجوديت اين دستگاه انگل میباشد.
به رغم اينکه در طول سه سال گذشته، درآمدهای دولت از نفت به بيش از ۳ برابر افزايش يافته است، اما همانگونه که پيش از اين اشاره شد، بلعيدن لااقل بخش اعظم اين درآمد هنگفت توسط دستگاه دولتی کفايت نکرده بلکه هماکنون رقمی نزديک به ۲٠٠ هزار ميليارد ريال به بانکها بدهکار است. تازه ۶ ماه از سال، گذشته است که هيئت دولت با کسری بودجه روبروست و از مجلس تقاضای بودجه اضافی کرده است. تحت چنين شرايطی بديهیست که کاهش بهای نفت و بالنتيجه درآمد دولت، يک بحران مالی جدی برای حکومت اسلامی پديد آورد. اين بحران که هم اکنون با کاهش درآمدهای نفتی، نخستين نشانههای آن پديدار شده است، میتواند با کاهش بيشتر درآمد نفت، دولت را با ورشکستگی مالی روبهرو سازد.
جمهوری اسلامی اما چه راهی برای مقابله با اين ورشکستگی مالی دارد؟ در کوتاه مدت تلاش خواهد کرد با استفاده از صندوق ذخيره ارزی خود که رقم آن 25 ميليارد دلار اعلام شده است و فروش تهمانده کارخانهها و مؤسسات دولتی، گرفتن قرض از بانک مرکزی، خود را بر سر پا نگه دارد. اما اين نيز مشروط است به همان کاهش ۵۴ ميليارد دلاری درآمد نفت تا پايان سال جاری. با توجه به اينکه هماکنون مخارج دولت بيش از اين از طريق نفت تأمين میشود، چنانچه بهای نفت به کمتر از ۵٠ دلار کاهش يابد، در آنصورت، وضعيت مالی دولت به نحوی وخيم خواهد شد که راه ديگری جز گرفتن قرضهای هنگفت از بانک مرکزی و بالنتيجه صدور مقادير کلانی اسکناس بی ارزش نخواهد داشت. اين وضعيت میتواند بسته به وخامت بحران جهانی و کاهش بيشتر درآمد از نفت، دولت را با ورشکستگی مالی روبهرو سازد. با توجه به ابعاد گسترده بحران اقتصادی جهان سرمايهداری و بالنتيجه کاهش روزافزون بهای نفت، احتمال اين ورشکستگی مالی دولت بيش از پيش تقويت میگردد.
نتيجه مجموع اين اوضاع برای تودههای کارگر و زحمتکش مردم ايران چه خواهد بود؟
عميقتر شدن رکود اقتصادی، منجر به بيکار سازیهای وسيعتر و افزوده شدن ميليونها تن ديگر از کارگران به ارتش بيکاران خواهد شد. سرمايهداران در همان حال تلاش خواهند کرد بيش از گذشته از حربه بيکار سازی، برای تشديد استثمار و کاهش دستمزد و مزايای کارگران استفاده کنند. علاوه بر اين دولت تلاش خواهد کرد، بار هزينههای خود را بيش از پيش، مستقيم و غير مستقيم بر دوش تودههای زحمتکش مردم قرار دهد. افزايش قرضهای دولت از بانکها نيز فوریترين نتيجهاش کاهش مداوم ارزش پول، افزايش قيمتها و رسيدن نرخ تورم به ابعادی بی سابقه خواهد بود. بنابر اين، از هر جهت، وضعيت مادی و معيشتی تودههای زحمتکش مردم وخيمتر خواهد شد و فقر و فلاکت ابعاد گستردهتری بهخود خواهد گرفت. طبيعیست که تحت چنين شرايطی تضادهای طبقاتی نيز تشديد شوند و مبارزات عليه رژيم جمهوری اسلامی و نظام اقتصادی-اجتماعی که مسبب تمام اين بدبختی و فلاکتاند وسعت گيرد. نتيجه نهائی اين مبارزه وابسته به نقشیست که طبقه کارگر در آن بر عهده خواهد گرفت.
در جهان امروز ، گفتار و کردار ما نباید به گونه ای باشد که صرفا تحمل شویم ، بلکه باید به گونه ای رفتار کنیم که محترم و گرامی باشیم و اندیشمندان دوران و نه جهال زمانه ، دوستمان بدارند . اما چرا علم این حکومت چنین دچار پسرفت شده؟ زیرا به ضرب زور و تحمیل قوانین عجیب و غریب ، جرات تعقل را از ما گرفته اند و تفکر درست در مسائل عمده سیاسی ، صفت کمیاب و نادر زمانه شده است .برای نمونه قرنها است که بشر دانسته برای اداره صحیح کشور به ( سه قوه ) مقننه ، مجریه و قضائیه ، آنهم به صورت تفکیک شده از یکدیگر نیاز است . آیا همین دانش مختصر را بکار بسته اند؟ یا کلیه قوا را زیر نظر مقامی غیر پاسخگو قرار داده ، به ضرورت تفکیک قوا نیز بی اعتنائی کرده اند؟ قرنها است که تجربیات بشری راهنمای تاسیس ( یک ) یا حد اکثر ( دو ) قوه مقننه برای هر کشوری شده است ! ولی اینان چه کرده اند ؟
1 – مجلس 2- شورای نگهبان 3-مجمع تشخیص مصلحت نظام 4- مجلس خبرگان رهبری 5- حکم حکومتی 6-بخشنامه های رئیس قوه قضائیه !
قرنها است که فقط قوه قضائی هر کشوری مجری مجازاتهای قانونی برای قانون شکنان است ! ولی در خکومت کشور ما از سوئی فتاوای علمای دین و گاهی تشخیص مریدانشان اغلب جای قانون را گرفته و از سوئی قوانین وحشیانه و مشکل زا نظیر سنگسار با بخشنامه رئیس قوه قضائیه و نه با وضع قوانین متمدنانه، خردمندانه لغو میشود،در نتیجه گاهی به بخشنامه عمل میشود و گاهی خیر !
قانون اساسی دوران مشروطه به شاه قدرت میداد که فقط نیمی از نمایندگان شصت نفره مجلس سنا را انتصاب نماید ، حال آنکه با عقبگردی وحشتناک امروز همه نمایندگان مجلس و نامزدان ریاست جمهوری ایران باید مشمول عنایات ویژه نظارت استصوابی برای عبور از فیلتر و حق وتوی شورای نگهبان باشند و این در حالیست که اغلب ، رسانه های دولتی ایران حق وتوی شورای امنیت سازمان ملل متحد را دستاویز حمله و مسخره و تحقیر این شورا قرار میدهند !
امروز احدی نمیتواند مستقلا نمایندگی مردم را در امور اجرائی و یا تقنینی بر عهده بگیرد و متاسفانه نیمی از اعضای شورای نگهبان و همه اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام انتصابی هستند.
برای واژگون کردن بنیاد یک جامعه هیچ راهی زیرکانه تر و مطمئن تر از ایجاد فساد در پول آن جامعه نیست ، این کار تمام نیروهای پنهانی حاصل از قوانین اقتصادی را چنان در راه تخریب جامعه بکار میگیرد که در هر یک میلیون از مردم آن جامعه حتی یک نفر هم قادر به تشخیص علت آن تخریب نیست ."تورم همچنانکه شتاب میگیرد ، دیر یا زود چنان آسیبی به بافت جامعه میزند و چنان بی عدالتی و رنجی در جامعه بوجود میاورد که در پی آن در نهاد عامه مردم اراده ای از آن نوع جان میگیرد که میخواهند به هر قیمتی که شده ، برای علاج تورم کاری بکنند . میزان تورمی که این چنین اراده ای را در مردم بوجود میاورد بستگی بسیار به کشور دستخوش تورم و به تاریخ آن کشور دارد .
تورم پدیده ای است وابسته به چاپ بی رویه اسکناس
هر بار که پولی اضافه چاپ میشودآن پول در واقع حکم مالیاتی را دارد که بر دارائیهای کم یا زیاد مردم بسته اند، اگر در پی چاپ پول اضافی، قیمتها فرضا یک در صد افزایش یابد در این صورت گوئی همه کسانی که پولی در اختیار دارند یک در صد از آنرا به عنوان مالیات پرداخته اند.
درک این مساله که تورم همواره پدیده ای است مربوط به پول ، اولین گام برای فهمیدن علت تورم و کشف راه علاج آنست که بدانیم چرا دولت حجم پول در گردش را به سرعت بالا میبرد و چرا با این کار باعث پدید آمدن تورم میشود ، در حالیکه به خوبی میداند تورم، بالقوه بسیار خطرناک است ؟ یادمان نرفته که از حضور خبرنگاران در جلسه بررسی تورم که آقای رئیس جمهور با اقتصاد دانان کشور داشتند جلوگیری به عمل آمد ! زیرا دولت میخواهد مسئولیت خود را در ایجاد تورم از انظار پوشیده بدارد یعنی هیچ دولتی دوست ندارد مسئولیت تورم را به عهده بگیرد .
اگر مقدار کالا و خدمات با همان سرعت چاپ اسکناس افزایش می یافت ، در آن صورت قیمتها همواره ثابت میماند ولی تورم زمانی رخ میدهد که سرعت افزایش حجم پول بسیار شدید تر از سرعت تولید کالا باشد زیرا میزان تولید به منابع مادی ، منابع انسانی و دانش بکار گیری آن منابع وابسته است و در بهترین حالت و در هیچ کشوری بیش از 12% در سال نبوده اما تولید پول میتواند با هر سرعتی که دولت بخواهد افزایش یابد .
در دوران قبل سکه های پنج ریالی نقره ای را که اگر ذوب میکردی باز هم معادل پنج ریال نقره خالص داشت و اسکناسهای صد ریالی قدیمی را مسن ترها بخاطر میاورند که روی آن نوشته شده بود ( معادل یک سکه طلا ارزش دارد ) و تا مدتها اگر به بانک ملی مراجعه میکردی واقعا میتوانستی این معامله را انجام دهی.اما تورم یک بیماری خطرناک و گاه کشنده است که اگر به موقع علاج نشود میتواند جامعه ای را نابود کند چنانکه تورم شدید در سال 1976م باعث سقوط دولت ایزابل پرون در آرژانتین ، و در سال 1973راه سقوط سالوادور آلنده را در کشور شیلی هموار کرد . در سال 1974م در برزیل تورم شدید نظامیان را روی کار آورد و تورم لجام گسیخته در چین بود که شکست چیانکای چک را در برابر مائو تسه تونگ تسهیل نمود . در جنگ داخلی آمریکا که جنوبیها بودجه جنگ را از راه چاپ اسکناس تامین میکردند ، موجب چنان تورمی شدند که بین سالهای 1861-1864 بطور متوسط ماهانه با 10% افزایش قیمت همراه شد ، مورخان یکی از دلائل شکست جنوب را به همین عامل تورم نسبت داده اند .بعد از جنگ جهانی اول نیز تورم لجام گسیخته در روسیه و آلمان سبب به قدرت رسیدن کمونیستها در روسیه و نازیها در آلمان شد .
به عقیده ی بنده در ذات اقتصاد یک جامعه هیچ چیزی کم اهمیت تر از پول وجود ندارد، زیرا پول هیچ نیست مگر شیوه ای برای صرفه جوئی کردن در زمان و کار ، ماشینی است برای سرعت بخشیدن و پر حجم کردن کاری که در غیاب پول ، هر چند میتواند انجام شود ، ولی با سرعت بسیار کمتری و در حجم کوچکتری و ماشین پول هم ، درست همانند سایر ماشین ها ، دارای کاربردی مشخص است و هنگامی که از نظم خارج میشود تاثیری مستقل و مخصوص به خود دارد . ولی جامعه هیچ وسیله مشابه دیگری در اختیار ندارد که از نظم خارج شدنش بتواند تا این حد مضر و مخرب باشد ... هر فرد این قطعات کاغذ را قبول میکند تنها بدان دلیل که مطمئن است دیگران هم آنرا قبول خواهند کرد ، ارزش این کاغذهای رنگی بدان است که همه فکر میکنند به راستی معادل مبلغی که روی آن نوشته شده ارزش دارد .
وقتی دولتی برای اولین بار دست به اقدامات تورم زا میزند نخستین علائم اشتباه آن برای همه خوش آیند است، از سوئی دولت را قادر میسازد تا از رقم واقعی کسر بودجه بکاهد و بدون هیچ باز خواست و توضیحی، بیشتر از گذشته خرج کند وموقتا بر میزان اشتغال هم بیافزاید زیرا کسب و کار شکوفا میشود و از رکود اقتصادی کاسته میگردد. وقتی رشد تورمی حجم پول آغاز میشود برای مثال ابتدا یک قالی فروش در مییابد که میتواند قالی بیشتری به همان قیمت قبلی بفروشد و طبعا سفارش تعداد بیشتری قالی و قالیچه میدهد در این مرحله قالی باف هم فعال میشود و احیانا شاگردانی استخدام میکند و سفارش خرید نخ و رنگ بیشتری میدهد ولی چون تولیدات کشور نمیتواند به همان سرعت افزایش یابد، با کمبود عرضه به ناچار بر قیمت کالاها افزوده میشود و اگر باز هم اسکناسهای جدید وارد بازار شود بر افزایش قیمتها هر چه بیشتر افزوده خواهد شد و این روند به جائی میرسد که خریدار قدرت خرید کالاهای مورد نیازش را از دست میدهد در حالیکه اجناس تولید شده هم روی دستش میماند به اضافه تعدادی کارگر جدیدالاستخدام که دیگر قادر به پرداخت دستمزد آنها نمی باشد! در این برهه است که کارگران و سازندگان و خرده فروشان ، همه ناگاه در خواهند یافت که از رهگذر تورم چه کلاهی به سرشان رفته است ! آنها قبلا فکر میکردند که علائم افزایش تقاضا برای اقلامی چند از کالاهائی است که خود میفروشند ولی زمانی متوجه این اشتباه میشوند که حتی برای سیر کردن افراد خانواده باید دو برابرگذشته پول بدهند ولی تورم توام با رکود اقتصادی در آمد ایشان را نزدیک به صفر رسانیده است .
چگونه به اين دام افتاده ايم؟
مجموعه بي نظيري از ايدئولوژي مذهبی، فشارهاي ويژه بهره يي، سياست هاي عوامفريبانه، اقتصاد بد و بي کفايتي کامل، ما را وارد شرايط فعلي کرده است.
سفر جنجالي و بي فايده احمدي نژاد به آمريکا ، کار خوبی بود ، ولي دو تا اشکال داشت، اول اين که بعضی ها پذيرفته بودند که توهين به احمدي نژاد توهين به ملت ايران است، و دوم اينکه سخنان رئيس دانشگاه کلمبيا را بي ادبانه خوانده بودند. که اگر چنين باشد، نه تنها خوب است که عالي است، وگرنه رئيس دانشگاه کلمبيا حرف نادرستي به احمدي نژاد نزد:
اول: به او گفت ديکتاتور کوچک، که هر دو موضوع درست است، دانشجويان ايراني هم او را ديکتاتور خواندند، در کوچک بودنش هم که ترديدي نيست، هست؟
دوم: به او گفت سنگدل، در اين مورد هم فکر نمي کنم جاي ترديد باشد. وقتي در اين دو سال زنان به بدترين شکل در خيابان کتک مي خورند، پسران بخاطر لباس شان بازداشت مي شوند، دراويش بدبختي که هميشه مظهر آرامي و فقر و سکوت هستند کتک مي خورند و تبعيد مي شوند، وقتي جلوي چشم ملت و بچه هاي کم سن و سال پنج تا پنج تا آدم وسط خيابان آويزان مي کنند، وقتي دانشجويان دانشگاه بخاطر مقاله ننوشته ماهها انفرادي مي روند و شکنجه مي شوند، وقتي که معلم و راننده و آرايشگر را زنداني مي کنند و از همه اينها گذشته، وقتي دست و کله مجسمه هاي مانکن را مي کنند و سگ هاي خانگي بيچاره را بازداشت مي کنند و همه اين اتفاقات در دوران احمدي نژاد مي افتد، به نظر شما سنگدل خيلي لغت بدي است؟ مشکل اين است که اين آمريکايي ها بلد نيستند از کلماتي مثل جبار و خونريز و ستمگر و ظالم و غدار استفاده کنند، سوسول هاي دانشگاهي بدترين چيزي که بلدند سنگدل است.
سوم: رئيس دانشگاه کاليفرنيا به احمدي نژاد گفت « خيلي بي سوادي!» اين عبارت توهين نيست. براي اين موضوع هزار دليل مستند و روشن مي شود آورد. به کسي که تاريخ و جغرافياي کشور خودش را بلد نيست و در هر سخنراني اش ده تا اشتباه مشخص دارد، محترمانه ترين حرفي که مي شود گفت بي سواد است.
چهار: رئيس دانشگاه کلمبيا احمدي نژاد را متهم کرد که حقوق بشر را در ايران نقض مي کند، اين جمله واقعي ترين جمله ممکن و دقيق ترين موضوع بود. اصلا هم اهانت نبود. ضمن اينکه حکومت ما اصولا حقوق بشر را يک موضوع استکباري مي داند.
پنج: علت اينکه احمدي نژاد چهار سال مداوم با صد تا عمله و اکره و کور و کچل به آمريکا رفت و حتي يک سالش را هم براي رضاي خدا از دست نداد، اين بود که يک ميکروفون خوب و هزار تا دوربين براي تبليغات کردن پيدا کرده بود، آمريکايي ها هم که به آن اندازه که ما مي گوئيم احمق نيستند، طبيعتا خوششان نمي آيد ميکروفون مفت دست کسي بدهند، قطعا وقتي به کسي مي گويند مي خواهيم به سووالات شما پاسخ بدهيم، از او سووال مي کنند، مثل بعضی از ما ايراني ها نيستند که فقط کسي را دعوت کنيم که حرف خودمان را بزند و بعد هم چون مهمان است، بگوئيم سووالات را هم خودش تعيين کند و خودش جواب بدهد. آنجا دانشگاه کلمبياست، يکي از صد دانشگاه اول دنياست. و دانشگاهيان کلمبيا اکثرشان مخالفان جدي بوش هستند. آن روز پنج دانشگاه مهم تهران به رئيس دانشگاه کلمبيا اعتراض کردند، اکثر روساي اين دانشگاهها توسط وزير علومي که نبوغي در حد احمدي نژاد دارد تعيين شده اند و همه اين دانشگاهها هم دانشجوي زنداني دارند. آدم اول در خانه خودش را چراغاني مي کند و بعد ....
شش: احمدي نژاد انتظاري نامعقول از آمريکايي ها دارد. او مي خواهد همانطور که در داخل کشور عده اي بخاطر مبارزه با آمريکا از حقوق بشر صرف نظر مي کنند، در آمريکا هم مردم همين کار را بکنند، طبيعتا آمريکايي ها حاضر نيستند براي مبارزه با آمريکا از حقوق بشر صرف نظر بکنند، چون خودشان آمريکايي هستند.
هفت: احمدي نژاد گفت که « وقتي در ايران از کسي براي سخنراني دعوت مي کنند، به او احترام مي گذارند و اجازه مي دهند تا عقايد خود را بيان کند. ما در ايران به دانشجو و دانشگاهيان به قدري احترام قائل هستيم که تشخيص حقيقت را به آنان وامي گذاريم.» اين جمله از اساس ايراد دارد، اولا در ايران به کسي که رسما دشمن ايران است اجازه سخنراني در دانشگاه نمي دهيم، ثانيا در ايران حتي براي چيزهايي که پخش شان را مجاز مي دانيم، مثلا پخش دفاعيات گلسرخي يا چاپ کتاب خاطرات علم، اول يکي مي آيد و درست و حسابي طرف را مقدمتا به گه مي کشد بعد مردم فيلم را مي بينند و کتاب را مي خوانند. از طرف ديگر احمدي نژاد فکر مي کند تنها کسي است که اخبار ايران را به آمريکا مي رساند و آمريکايي ها وقتي او مي گويد که « ما در ايران براي دانشجو و دانشگاهيان احترام قائل هستيم» چون هيچ خبري از ايران ندارند حرف اش را قبول مي کنند. او فکر مي کند آمريکايي ها نمي دانند که همين امروز دانشجويان اميرکبير زنداني هستند و دهها دانشجو بخاطر عقايدشان زنداني شده اند. يا فکر مي کند آمريکايي ها نمي دانند که چه بر سر دانشجوياني که به احمدي نژاد در دانشگاه اعتراض کردند آمد.
هشت: رئيس دانشگاه کلمبيا يک چيز را در مورد احمدي نژاد نگفت. او نگفت که « احمدي نژاد دروغ گو است» اساسا سووال و جواب کردن با اين سقراط زمانه که سفسطه شهرستاني بلد است، حداقل در دانشگاه کلمبيا کار بيخودي است. احمدي نژاد براي فريب دشمن از مکر استفاده مي کند، چرا که بايد با دشمن مکار بود. مثلا آنها مي پرسند شما چرا با همجنسگرايان برخورد بدي مي کنيد، مي گويد: ما در ايران همجنسگرا نداريم. اين حرف را احمدي نژاد مي تواند در کوهدشت يا ابرکوه بزند، ولي در نيويورک نبايد بزند. چون همه در دنيا مي دانند که در ايران همجنسگرا وجود دارد و مجازات هم مي شود، اخبارش را هم دولت ايران رسما اعلام کرده است. احمدي نژاد تقريبا به تمام سووالات در کلمبيا پاسخ دروغ داد. منتهي مشکلش اين بود که دوست داشت آنها چون ميزبان هستند، به روي خودشان نياورند، آنها هم به روي خودشان آوردند.
نه: يکي از روشهاي سقراط زمان ما اين است که وقتي از او سووال مي کنند، او به قول لوموند که نوشته بود« احمدي نژاد در پاسخ به پرسش ها از روش هميشگي خودش استفاده مي کرد، سووال جديدي مطرح مي کرد.» همين کاري که لوموند گفت مي کرد، منتهي قبلا اين کار را احمدي نژاد با صدا و سيماي خودمان يا شبکه هاي تلويزيوني آمريکايي مي کرد که مي شد با آنها از اين بازي ها کرد، اما امروز وقتي دانشگاهي مثل جرج تاون يا هاروارد از کسي دعوت مي کند که به سووالات جواب بدهد، از او نمي خواهند سووال بکند، مي خواهند مثل آدم به سووال جواب بدهد. علتش اين است که سقراط يک راه پيدا کرده بود که 3000 سال قبل به درد مي خورد، ولي الآن آن راه کمي کهنه شده است.
ده: دانشگاه کاليفرنيا يک دانشگاه منتقد سياست هاي دولت آمريکاست، اين دانشگاه طرفدار حقوق بشر است. رئيس اين دانشگاه نامه اکبر گنجي را که 300 روشنفکر بزرگ جهان که تقريبا تمام انديشه هاي بزرگ جهان امروز را شامل مي شود، دريافت کرده بود. دانشگاه کلمبيا هم دانشگاهي نيست که اگر به رئيس آن دو تا قاليچه بدهي يا دوبار سفر اصفهان دعوت شان کني يا به حساب شان پول بريزي، براي يک ديکتاتور کوچک و سنگدل پروپاگاندا بکنند، اگر رئيس دانشگاه کلمبيا اين کار را بکند، يک هفته بعد آمريکايي ها و بخصوص شاگردانش خشتکش را بادبان مي کنند. اين اولين بار بود که يک نهاد علمي و مستقل و برجسته جهاني برخوردي شايسته با يک ديکتاتور مي کرد. احمدي نژاد بايد مثل بشار اسد يا قذافي يا عمرالبشير يا خيلي ديکتاتورهاي کوچک و بزرگ ديگر، به جاي اينکه براي سخنراني به لانه زنبور دموکراتيکي مثل دانشگاه کلمبيا برود، مثل قبل به توگو يا ونزوئلا يا سودان يا چين مي رفت، تا اگر کسي هم از او سووال مي کرد، فردا جسد طرف را سرکوچه خانه شان پيدا مي کردند.
يازده: روساي پنج دانشگاه در تهران طي نامه اي از رئيس دانشگاه کلمبيا انتقاد کرده بودند، اين پنج دانشگاه همان دانشگاههايي هستند که بچه هاي شان وقتي از آنجا ليسانس مي گيرند، فورا ويزاي شان را مي گيرند و مي روند آمريکا و در دانشگاه کلمبيا درس مي خوانند، اين افراد معمولا در همانجا باقي مي مانند و برنمي گردند، بعضي از آنها مثل کيان تاجبخش که فارغ التحصيل دانشگاه کلمبياست برمي گردد و زنداني مي شود و به جاسوسي براي دانشگاه اعتراف مي کند و دقيقا يک روز قبل از سفر احمدي نژاد آزاد مي شوند، شما فکر مي کنيد آن استادان و آن دانشجويان فراموش مي کنند، اين ديکتاتور کوتوله اي که اداي پيامبران را در مي آورد، همان کسي است که همکلاسي يا شاگرد خوب دانشگاه شما را به اتهام جاسوسي زنداني و يک روز قبل از سفر آزادش کرده است؟
پ.ن: دورتر ب ایست تا بهتر ببینی
اکثر اوقات ، عقاید مخالف نقطه نظرات ما ، به ما کمک میکند بیشتر و بیشتربه نظرات و پی برده های خود یقین پیدا کنیم و حتی پا فراتر از آن گرده گذاشته و عقاید خود را کاملتر کنیم. با دیدن بخش نظرات قبلی وبلاگ بنده حقیر - دوست عزیزی که خود را عاقل خدامحور منصف زحمتکش معرفی کردند من را بر آن داشت که چند سطری در مورد افکار کند و کم حرکت که متاسفانه سرطان بدخیمی درون سلولهای مردم وطن من رشد کرده بنویسم .
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابد الدهر بماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
تمام این بحث ها را در وبلاگهای قبلی و حال حاضرم باز نمودم برای کسانی که میخواهند با خود سخن بگویند، نه اینکه درد دل کنند یا از خاطرههای خود بگویند و یا داستان بنویسند. کسانی که دست کم آن قدر با خود صادق هستند که نواختن تلنگر را از خود آغاز کنند برای خویشتن. من هم با خود سخن گفتم . گاهی اعتراف نزد صدها تن ، تلخی تلنگر را افزون می کند اما مطمئنم که زخمهاش به یادماندنی تر و اثربخشتر خواهد بود. اینجا فضایی است که درون هر انسان از ضعفهای او پرده بر می دارد. بی خیال از تمسخر، تحقیر و حرف دیگران. آیا هنوز هم همه ما همان قدر که خود را به اصطلاح عاقل میپنداریم، صادق هم میپنداریم؟ صادق بودن همیشه آسان نیست. چالش آینده ما ضعفهای ماست ، ضعفهایی که نباید پنهان بماند . اگر نمیخواهیم انسان ضعیفی باشیم ، یادمان باشد، نقد ما از دیگران و دنیایشان زمانی اعتبار دارد که خود از درد تیغ نقد خود آخ نگوییم! دنیای ما دیگر به فیلسوف و روشنفکر نیاز ندارد! دورهاش تمام شد. جهان ما تشنه آدمهایی است که ترجیح میدهند برای منصف بودن و فرار نکردن از خود قدمی بردارند، گامهایی برای اصلاح از خود، حتی یک قدم!
چه لذتی بهتر از این که دریابیم چقدر برای زیر ذرهبین قرار دادن ضعفهای خود پیش از موشکافی دیگران وقت گذاشتهایم!!!
جامعه ما پر شده از افرادی تو خالی اما پر ادعا . پر شدیم از بیماری و سونامی خودشیفتگی . تار عنکبوت بحران شخصیت و هویت دور تا دور هیکل شیشه ای و شکننده ی بیشتر ما را به خود تنیده. چیزی که نیستیم ، میگویم هستیم و آن را فریاد میزنیم حتی در این دنیای مجازی. با خودمان صادق باشیم . اثبات کردن خودت به من چه نفعی خواهد داشت. دروغ به مردم را گناه تلقی میکنیم، اما دروغ به خودمان را سزاوار پاداش میدانیم.!
و در آخر پریز منطق و جریان برق آنرا قطع میکنیم و به خاطر ندانستن و نداشتن ، افسانه می بافیم. اگر تمام افسانه های جهان ، ماوراء الطبیعه ، مذهب ، حدیث ، روایت و داستان ها را از تمام جهان جمع کنیم و به هم ببافیم ، با تمام آنها یک جوراب گرم هم نمیشود برای پای ذهن برهنه بافت ، زیرا همانطور که خورشید در روز طلوع میکند و ماه در شب ، حقیقت ، حقیقت است و حی و حاضر.
پ.ن: اگر قبول کنیم که سرعت لاک پشت 200 کیلومتر در ساعت است ، آن وقت قبول خواهیم کرد که سرعت تغییرات مثبت در ایران بسیار تند و با هدف خواهد بود.
بهتر است رشد کشورهای دیگر مثل سنگاپور ، مالزی ، تایوان ، چین ، هند و ... را نسبت به 30 سال پیش مقایسه کنیم ، آن وقت بیاییم نسبت به حکومت جمهوری اسلامی دایه مهربانتر از مادر شویم.
انسان گاردگرفته امروزى در تمامى لحظات زندگى با خطر از دست دادن روبه رو است. خطر از دست دادن دارایى هاى ذهنى و مادى اش، از شخصیت و آبرو گرفته تا ثروت و مایملك شخصى و این ترس از دست دادن آنچنان به محورى ترین و اساسى ترین بخش ذهن انسان ها تبدیل مى شود كه آدمى تصور مى كند بزرگترین مسئولیت وى حفاظت و نگهدارى از چنین داشته هاى ذهنى است. اینجا است كه انسان زیرك به عنوان نمادى از انسان ایده آل در معناى متداول و مرسوم آن در جامعه ساخته مى شود، انسانى كه زیرك بودن به یكى از صفات بارز انسانى اش تبدیل شده است.
در دنیاى امروز و براساس قضاوت توده هاى جامعه انسان زیرك كسى است كه به خوبى مى داند مهره هایش را باید چگونه بچیند تا هرگز در بازى نبازد یا دستش در برابر رقیبى كه به خون او تشنه است رو نشود و به همین منوال انسان زیرك بدون آن كه هرگز بفهمد بسیارى از موقعیت ها و امكانات اطراف و تجربه هاى لذتبخشى كه مى توانسته به دست بیاورد را در جهت حفظ و نگهدارى از دارایى هاى خیالى و توهمى اش نادیده مى انگارد و هرگز به سمت آنها نمى رود. چرا كه در آن صورت جدا از آسیب هایى كه به خاطر از دست دادن دارایى هاى خود مى بیند، در معرض خطربزرگترى قرار مى گیرد، خطر یك قضاوت اجتماعى غیرقابل تحمل، یعنى قرارگرفتن در گروه انسان هاى ابله! و ترد شدن از جامعه پذیرفته شده عقلانى.
قطعاً ضریب هوش و توان تجزیه و تحلیل سریع و درست مسائل از جمله ویژگى هاى بارز و امتیاز مثبت هر آدمى است، ولى این كه این توانایى و یا استعداد انسانى در جهت رشد و شكوفایى كدام بخش از هستى او قرار گیرد امرى مهم تر است. نگهبانى و صیانت از داشته هاى حقیقى و طبیعى و یا دارایى هاى توهمى و ذهنى و اینجا است كه بشر در شرف درك یكى از دردناك ترین آگاهى هاى خود قرار مى گیرد. یعنى پى بردن به این موضوع كه آنچه كه در طول تمامى لحظه ها به عنوان خطر مى شناخته عملاً و اساساً یك قضاوت موهوم بوده است، قضاوتى بر پایه ترس از دست دادن چیزى كه هرگز وجود نداشته است و دردناكى این ادراك به قدرى وسیع است كه آدمى ترجیح مى دهد هرگز با چنین حقیقت تلخى مواجه نشود و با تمام توان از آن بگریزد.
اما جامعه قاضى و جریان تحلیلگرى كه هر روز معیارهاى زیرك بودن را در شكل ها و فرم هاى جدیدش به روز كرده است، به انسان هاى پر از دلهره، باور ناتوانى تزریق مى كند، آنها را بیش از پیش تشویق مى كند تا در زمره گروه انسان هاى زیرك قرار گیرند. انسان ها را وامى دارد از هر كار دیگرى رویگردان شوند، در این میان تنها یك كار مى شود كرد و آن ساختن و چسباندن بر چسب «پخمه» بر پیشانى دسته اى دیگر از افرادى است كه با شاخص ها و ویژگى هاى انسان زیرك مطابق نمى شوند. بدین سبب است كه توده هاى گسترده مردمان جامعه امروز بدون این كه درك درستى از مفاهیمى كه هر روز در قالب واژه ها با آن رو به رو مى شوند داشته باشند، سراسیمه و مضطرب از دایره پخمه ها به سمت دایره زیرك ها در گریزند. بى آن كه حتى براى لحظه اى به عمق ترس و نوع نگاه شان به زندگى توجه كنند و بفهمند كه از كجا به كجا فرار مى كنند!حال اگر تصمیم بگیریم نوع دیگرى به مسئله نگاه كنیم و جهان را از زاویه متفاوت ببینیم، اگر بخواهیم به شیوه دیگرگونه اى با واقعیت ها و مفاهیم پیرامون خود برخورد كنیم، متوجه مى شویم كه تمامى این تعبیرها به گونه اى وارونه مى شوند كه هرگز قابل تصور نبوده اند. به نحوى كه مى توان به بسیارى از ارزش ها و قالب هاى متداول جامعه انسانى خندید و آنها را به سخره گرفت!
رسیدن به این بینش و آگاهى كه منوط به رها كردن تمامى معیارهاى متداول و كوله بار تجربه هاى پوشالى یك زندگى خیالى است، نه تنها براى انسان امروز تجربه آسان و سهل الحصولى نیست، بلكه از آن جا كه ماهیت ذهنى او را به شدت به مخاطره مى اندازد، با آن به عناد نیز برخاسته و با تمام توان به نفى آن مى پردازد. اما همین موجود مضطرب و ناامن هر كجا با مظاهر و نشانه هایى كه از حالات رهاشدگى و آرامش انسان بى دلهره خبر مى دهد، برخورد مى كند لذت و سرخوشى غریبى را در خود احساس مى كند.
سیاستمدار مذهبی کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
من اگر ما نشوم تنهایم
تواگر ما نشوی خویشتنی
خرده گرفتن از این ملت در هیچ عصر ودوره ای جواب مد نظر کارشناسان امور مختلف را به انها نداده این قوم عصیانی دردهای را همراه خود می کشد که فراتر از همه محاسبات عمل می کند این از خودبیگانگی نتیجه همه بغض های فرو خورده ای ست که امروزه با یک لیوان خشم سر خورده فرو میدهیم. ملت ما در واقع تئوریسین های خوبی برای نظریه بافی هستند اما انجا که باید همه هدف را فرا سوی خود ببنیم چیزی جز چند لیتر سهمیه بنزین بالاتر و یا یک وام 5 میلیونی با بهره پایین تر نمی بینیم. این ارامش ظاهری حداقل سهم هر ملتی در جامعه مدنی خود بوده است که متاسفانه انهایی هم که به خاطر هدفی در ذهنشان آنرا پیش فروش می کنند غالبا ناخوشایند ترین راه را انتخاب می کنند !!!!!
مجبورم عبارت آلرژی زای ما ایرانیها را به کار ببرم !! ما ایرانیها برای رفع مشکلات عوامانه مان تنها کپی برداری ذینفعی می کنیم !! دلمان می خواهد دست به چراغ جادو بکشیم و اجی ومجی لاترجی کنان !! بدون همه دردهای زیستن زندگی کنیم !!!! در واقع کاری که انجام می دهیم مثل این است که بدون در نظر گرفتن پتانسیلهای روحی و جسمی انسانها برای انها یک الگوی ثابت در نظر بگیریم !! باورکن خودمان با سرعت سرسام اوری به پارادکس با خودمان می رسیم ! همه انچه از گذشته تاکنون داریم را عاشقانه می پرستیم اما این مرده پرستی افراطی فقط راهی برای اقدام عاجل نکردن در اموری است که جزوی از حوایج زندگی اجتماعیمان است !! من معتقدم ما ملت نظریه و تئوری ها نیستیم. ملت فتواهای شخصی مان هستیم !! وقتی هم که حساب کتابهایمان جواب باطل می دهد بجای اینکه استدلال قوی تری کنیم همه انچه هم داشتیم نفی می کنیم !! انوقت است!!تفاوت ما ایرانیها و ان خارجیها از زمین تا اسمان است!! زیر بناهای همه جوامع مختلف را نمی سنجیم و برای همه جوامع از مترقی گرفته تا عقب مانده و در حال ترقی یک نسخه میپیچیم . چرا راه دور می رویم همیشه باور داریم که مرغ هسایه مان غاز است !!!!هرچند که گاهی بهتر است روی بعضی از تکیه کلامهای زندگی اجتماعی مان تجدید نظر کنیم .
(( امید )) زیباترین دروغیست که هر کس میتواند بگوید و بشنود. امید یگانه حیله ایست که میتوان با آن "امروز" را کشت .امید مسکنی است که تقریبا همه به آن (( نیازمند مانده اند)) .و مسکن ها تنها هنر فراموش کردن مشکل را بلدند. برای فرارفتن و عبور کردن از مشکل باید امید را کشت.
هیچوقت فراموش نکنیم که (( ساختن )) = زندگی بخش و (( سوختن )) = ویرانگر است . پس این دو در کنار هم مفهومی ندارند. به چه دلیل باید سوخت و ساخت . بهتر است سعی کنیم بسازیم ولی هیچگاه نسوزیم.
هنگامی که به جامعه امروز بنگریم انسان هایی را مشاهده خواهیم کرد که علی رغم وجود ناهنجاری های گوناگون در اطرافشان , به گونه ای عمدی و اختیاری , خود را به نادانی و جهالت می زنند . تا نیاز نباشد به چیزی فکر کنند , چه برسد به این که بخواهند قدمی در جهت رفع مشکلات بردارند . هر موضوع را هر چند سیاه , خوب می دانند ( و با لبخندی تلخ می گویند : « مشکی رنگ عشقه ! » ) اکثریت جامعه در هر جایگاه و مقامی , عملا بدنبال بیرون کشیدن گلیم خود از آب هستند و در راستای شعار« هر کی به فکر خویشه ملا به فکر ریشه » گام بر می دارند . با وجود تمام الگو های اساطیری , سنتی و دینی - که برای در نظر گرفتن دیگران , کمک به هم نوع و اصلاح دنیای پیرامون خود وجود دارد - امروز کمتر کسی بدنبال کار های حاشیه ای و فعالیت هاب فرهنگی , اجتماعی و یا سیاسی می رود . ( به دنبال مورد آخر نرفتن شاید به این دلیل باشد که سیاست پدر و مادر ندارد و اشکال شرعی پیدا می شود ! ) مگر این که از راه های ذکر شده به نان و نوایی برسد و این موضوعات تنها روشی برای کسب قدرت و ثروت و مقام ( ارتزاق و شهوت رانی ) باشند . دیگر کسی حاضر نیست برای اصلاح جامعه ی خود هزینه ی خاصی بپردازد بجز افراد ... و یا گروهی بسیار اندک که اراده ای قوی و هدفی بزرگ دارند . هر فرد در جامعه بدنبال آن است تا با حداقل هزینه ( به سریع ترین شکل ممکن ) به آمال خود دست یابد . شاید موضوع مطروحه در این مقاله به کام بعضی ها خوش نیاید . همان ها که از بالندگی اجتماعی و افتخارات ملی , ظاهری آراسته برای اعمال خودمحورانه ساخته اند و مدام از مشت های گره کرده ی مردمی ناآگاه و ساده اندیش و در عین حال آرمان دوست , مایه می گذارند . ( از تو حرکت , برای آن ها برکت ! )
جمعیتی که حتی درک درستی از اهداف خود ندارند و همیشه برای سرباز بودن تعلیم دیده اند تا فرمانبردار تام باشند و مانند ارتشی ها «چرا» برایشان معنایی نداشته باشد . سرزمین ایران قومی را در خود جای داده است که با تمام گوناگونی مردمانش , به تعبیری همواره جزو نجیب ترین مردم دنیا بوده و تا هنگامی که وخامت اوضاعشان از سرحد مرگ رد نشود , صدایشان در نمی آید . پیوسته به حمایت همه جانبه از رهبرانی پرداخته اند که دادخواهی مردم بر سر زبانشان جاری بوده است . اما دریغ که سردمداران این قوم هیچ گاه قناعتی در سرکیسه کردن پیروان خود نداشته اند .
در طول تاریخ ایران , مردم بار ها و بار ها از کسانی که داعیه دار حقوق ملت می شدند , پشتیبانی کرده اند و تا پای جان هم ایستاده اند , اما باز هم دریغ . شاید بد نباشد به کمی قبل نگاهی بیندازیم .
مردم ایران طی نسل های مختلف , فراوان برای بهبود زندگی خود قیام کرده , و با نرسیدن به اهدافشان با سر به زمین خورده اند . بار آخری که ملت ایران برای دفاع از خود , اعتقادات و حقوقش به پا خواست حدود نیم قرن پیش بود . که در نهایت به انقلاب سال 57 انجامید .انقلابی که برای هر قشری جذبه ای خاص داشت و به اسم اسلام رهبری می شد . برای آن ها که به پول و تجارت می اندیشیدند , اقتصادی سالم , برای گروهی , آوردن پول نفت بر در خانه هاشان و برای عده ای دیگر نیز آزادی در تفکرات و اعمال دینی .
خلاصه این که مدینه ی فاضله ای در سر می پروراندند. به قولی در اذهان مردم آن دوران این شعار حک شده بود : « فردا که بهار آید در اوج خدا ! هستیم » و پیشاپیش قصر های خود را در میان ابر ها در بهشت برین رزرو کرده بودند . مردم برای رسیدن به پیروزی در این انقلاب از جان و مال و هر چه که داشتند و نداشتند , خرج کردند . پس از آن نیز در هشت سال جنگ , حمایت تمام عیار خود را از ماهیتی که نهالی نوپا نامیده می شد , به عرصه ی ظهور نهادند .
جنگ که تمام شد , اینک مانعی برای رشد و شکوفایی و نیل به آن اهداف متعالی وجود نداشت . یک ایران مانده بود و مردمی که سالیان دراز , بسیار فراتر از ارق ملی , دینی , تکلیف و هر آن چه در بوق و کرنا می کنند , در دفاع از یک جنبش , فداکاری و ایثار کرده بودند . سال های صلح یکی پس از دیگری سپری شدند و نوبت به نسل های بعدی رسید . ولی حتی بویی از آن بهاری که مژده داده بودند به مشام نمی رسید . کم کم چشم های انتظار از در های بسته برگشت . چشمه ها هم خشکیدند . جوانان دیروز و آن پیر هایی که مانده بودند به حقیقتی در نهایتِ تلخی پی بردند !
آن هایی که جسارت بازگویی این حقیقت را داشتند , به فرزندان خود یاد می دادند که : « ببینید ما چه کار هایی که نکردیم و آخرش چه شد !؟ شما دیگر تجربیات بیهوده ی ما را تکرار نکنید و سرتان به کار و زندگی خودتان باشد . » دیگرانی که از روی تعصب , و یا غرور - در عدم توانایی پذیرش اشتباهاتشان ( در واگذاری حکومت به افرادی نالایق ) - جرات بازگو کردن این جریان را نداشتند , با رفتار و حرکات خود , در عمل , فرزندانشان را به سمتی هدایت می کردند که بیانگر شکست آنان در رسیدن به آرزوهایشان بود .
محوریت این مقاله بر اصل وقوع انقلاب , جنگ و معیار خوب یا بد بودن این اتفاقات نبوده , و کالبد شکافی حوادثی که تغییر آن ها غیر ممکن است , برای پیدا کردن مقصر , اصولا امری به دور از منطق است . اما باید به شرایط موجود فکر کرد و از نتایج گذشته استفاده نمود . تا باز هم به روش اصیل ما ایرانی ها , هر کاری را بصورت آزمایش و خطا , و از صفر مطلق شروع نکنیم . مشکلی که در عنوان این نوشته نیز به چشم می خورد , دقیقا در سال های شروع آبادانی پدیدار می گردد . مهم ترین موضوع , سپردن بستری آماده برای رشد و شکوفایی , به افرادی است که با گذشت زمان ثابت کردند , حکومت را برای مردم نمی خواهند بلکه برای خودشان نگه داشته اند . البته ابزار کار ها باز همان ملت سلحشور , غیور , شهید پرور و بیچاره بودند . در ضمن نباید از انصاف به دور ماند که در ابتدای امر , عده ای واقعا بدنبال بازپس گیری حق مردم قیام کردند و چه سختی هایی هم که تحمل نکردند ! اما بسیاری از انسان ها تابع زمان و شرایط هستند و اگر آب ببینند شناگر خوبی می شوند . شاید هم از همان ابتدا ماهیانی بوده اند که در انتظار آب , با خشکی سازگاری پیدا کرده بودند ( الله اعلم !؟) .( امروزه گروهی فکر می کنند چون خودشان عده ای را انتخاب کرده و بر سر کار ها - بعنوان نماینده و وکیل خود و مردم - گماشته اند , حال باید تا ابد به حمایت بی چون و چرای آن ها بپردازند و بر هر گونه خطا وگناهی از آنان سر می زند , سرپوش بگذارند و توجیهی بسازند . در صورتیکه دقیقا برعکس باید عمل شود . هر گاه انسان فردی را به نمایندگی برمی گزیند و به پشتیبانی ودفاع از او می پردازد می باید خود بیشتر , وقبل از دیگران , بر اعمال و رفتار او نظارت داشته باشد و هر کجا از راه راست تخطی کرد فرد خاطی را کنار بزند . هر چه بعد تاثیر گذاری فرد در بالا بردن دیگری بیشتر باشد , وظیفه ی جلوگیری و برخورد با انحرافات و مقابله با کج روی ها برای او بیشتر می گردد .
اتفاقا افرادی که قبلا کاری انجام داده اند امروز مدعی می شوند و احساس مالکیت نسبت به جان و مال و ناموس مردم می کنند . و این سوال شوم را بار ها تکرار می کنند که : « ما اینقدر زندان کشیدیم و شکنجه شدیم و شهید ها دادیم که افراد دیگری استفاده کنند !؟ » و این «ما» هیچ ارتباطی به مردم ندارد و تنها علامت تبدیل «من» دیروز به منی قدرت طلب می باشد .
اجتماعی که پس از این همه از جان گذشتگی , بازتاب زحمات و رنج های خود را چنین دردناک دریافت می کند , دیگر حاضر نیست برای بار صدم و هزارم هزینه ای بپردازد . تا دوباره عده ای بر خان آماده چنگ بزنند , تاراج کنند و با وقاحت تمام لنگر انداخته و هر چه مانده را ارث پدرشان بدانند . عموم مردم امروز تنها بدنبال کسب آرامشی - هر چند نسبی و ظاهری - برای خود هستند , تا کمی از این هیاهو و ظلم تاریخ , که هر روز در لباسی نو جلوه گر می شود , فرار کرده باشند .
تعجب بر انگیز تر آن که با تمامی این اوصاف و اوضاع و احوال , باز می بینیم که جمعیت کثیری هر بار , حضوری دشمن شکن در میادین مختلف به هم می رسانند . هر طرحی را تایید و تمجید می کنند . (چه در عمل به نفعشان باشد چه به ضررشان .) شاید این رفتار پیامد های تاریخی-اجتماعی قرن ها دیکتاتوری و استبداد باشد . با این که امروز , مردم می توانند زمام امور خود را در دست بگیرند , باز هم نسبت به آنچه برایشان تعیین می کنند راضی و ساکتند ( چه خوب باشد , چه بد ) . شاید ( که نه حتما ) ایرانیان ملتی بسیار کم توقع - و شاید هم بی توقع - هستند . حتی کمتر به خود زحمت تفکر و بازنگری امور را می دهند . آیا اگر در انقلاب سال 57 مردانی نبودند که رهبری را به عهده بگیرند و خودشان جلو بیفتند , درفش کاویان به دست گرفته و پیش مرگ دیگران شوند , قوم ایران به رسم دیرین به اطاعت ادامه نمی داد ؟ نکند عادت کرده اند , فردی را جلو بیندازند و سپس خودشان به دنبالش راه بیفتند و این بار از گزینه ای جدید فرمان ببرند . بعد ها نیز که آن پیشوایان رفتند , دوباره سردرگم از وقایع رخ داده , بر کیش پدراشان , فکر کردن را به بالا دستی ها سپرده و خود به تایید و عمل خالصانه روی آورند .
در نگاهی متفاوت تر , با درگیر بودن مردم به کار های روزمره , کاغذ بازی ها , سختی شرایط زندگی و امرار معاش , در جامعه ی ما , اگر گروهی هم به فکر مشکلات اجتماعی و فرهنگیِ دنیای اطراف خود بیفتند , دیگر توانایی انجام آن را نخواهند داشت . اصلا انرژی برای ادامه کار برایشان باقی نمی ماند تا انگیزه ی خود را عملی کنند .
به نظر می رسد , ایجاد این شرایط , سیاست بسیار مناسبی برای از دور خارج نمودن عده ی محدود باقیمانده باشد . گروه اندکی که در عین فراوانی و سنگینی چنین مشکلاتی - هزار زنجیر به پا و تیغ بر گردن - برای مرتفع ساختن دردهای جامعه ی خود , دست از تلاش بر نداشته , و همواره در معرض شدید ترین تهدید های مالی و جانی قرار دارند .
طراحی این مکانیزم آلوده از سوی سران فساد و قدرت طلب , که خود را وارث جان و مال و ناموس مردم می دانند دور از ذهن نیست . پس بهتر است برای این درد ( بی تفاوتی ) که بر جان این مرز و بوم افتاده چاره ای اندیشید . و الا این آتشی که بر جان این قوم شعله می زند , تا نسل هایی بسیار دور را خواهد سوزاند و هیچ آبی را یارای مهار آن نخواهد بود .
تیوکراتیک theocratic یک نوع حکومتی است که در آن خدا (یا هر پدیده ماوراء لطبیعه) بعنوان فرمانروای اعلا از طریق نهادهای مذهبی بر کشور حکمروایی میکند. ایران و واتیکان و عربستان از این نوع هستند ولی به ظاهر پادشاهی یا جمهوری و یا...هستند . در کشور ما همه چیز باید با تایید ملاها از طریق ارگانهایی نظیر ولی فقیه و شورای نگهبان و غیره اداره شود.
"تحول اقتصادی" پیشنهادی رژیم یک بحث نسبتا طولانیست که من در چند بخش به آن خواهم پرداخت.قبل از آن فکر کردم که نظرم را در باره زمینه پیشرفت "سرمایه داری" بیان کنم و صحبت در باره جوهره طرح "تحول اقتصادی" که هدفمند کردن یارانه و پرداخت نقدی بجای یارانه انرژی است را ببعد موکول کنم.
رژیم حاکم بر ایران رژیمیست کلریکال یعنی از عقب مانده ترین نوع و در عین حال سیستم اقتصادی سرمایه داری با تمام ویژگیهای سرمایه داری. مشروعیت رژیم به مذهب وابسته است. هر گونه پیشرفت (از نوع سرمایه داری) با شکل مذهبیش در تعارض قرار میگیرد و بی قانونی و هرج و مرج برای سرمایه های خصوصی مالی و صنعتی و غیره جای امنی ایجاد نمیکند.
در این رژیم سرمایه صنعتی نه نقشی داشته و دارد و نه بالنتیجه سهمی در حکومت. بجای آن سرمایه تجاری یعنی بازار نقش عمده را داراست. رابطه ارگانیک بین سرمایه تجاری (دلالی) و ملاها از روز اول برقرار بوده و هست و اجازه ورود به انواع سرمایه های دیگر از قبیل مالی و صنعتی را برای مشارکت در امر حکومت نداده است. "مافیای" اقتصادی که از آن نام میبرند عمدتا کسی جز خود رژیم و وابستگانش نیست .
برگردیم به چندین قرن پیش در اروپا٬ اوایل پیدایش سرمایه داری. کلیسای واتیکان به شدت جلوی رشد نیروهای مولده را گرفته بود و اجازه نمیداد که سرمایه داری قد علم کند و قدرت را در دست گیرد. در این میان افرادی امثال لوتر در آلمان و کلوین در انگلستان خواستار رفرم در مسیحیت شدند و با ارایه ایده پروتستان راه را برای پیشرفت سرمایه داری هموار کردند. کلیسای واتیکان که بزرگترین فیودال در آن زمان بود در نهایت مجبور به عقب نشینی شد و راه برای پیشرفت و تکامل سرمایه داری هموار شد. این را گفتم تا منظورم را از تعارضی که در بالا به آن اشاره کردم روشن کنم که عقب مانده یعنی چه. منافع این رژیم در حفظ شکل فعلیش است و از اینرو رفرمهای لازمه از درونش بیرون نخواهد آمد. مشکلات پیاده کردن اصل 44 چیست؟ چرا دایم از آن صحبت میشود ولی انجام نمیشود؟ در عوض طرحهای مضحک نظیر "بنگاه های زود بازده" برای چاپیدن توسط اعوان و انصار رژیم پیاده میشود. اینهم عدالت اجتماعی.
مشکل نه به خصوصی سازی بر میگردد نه به دولتی بودن. یکی از مشکلات عمده اقتصادی ترکیب رژیم است و نتیجه آن رکود تورمی شدید در تمامی طول عمر.
زمانی "امکان" بستر سازی مناسب ملی وجود خواهد داشت که قبل از آن این گرگ صفتان دندان تیز تشریف برده باشند قم و به همان کارهایی بپردازند که پیش کسوتانشان یعنی پوپ های واتیکان میکنند. اما بستر سازی مناسب سازماندهی نخواهد شد چون همانطور که گفتم منافع این رژیم در حفظ شکل فعلیش است.
اصالتا ذات ما ایرانیها ذات ناهمگونیست.مرکب از وصله های نا متجانس.
فرهنگی داریم به قدمت n سال که از آن فقط چهار پاره سنگ باقی مانده.
مردمان دین مداری داریم همچون سیمرغ که هر اعتقاد و مسلک و منشی را که داریم از یک گوشه ی آن استخراج کرده اند.(بی آنکه بدانند دقیقا از کدام بخش آن)
ایرانی یعنی کسی که در چهارچوب مرزهای ایران زندگی می کند اصولاً می داند که چه چیزی را نمی خواهد.ولی نمی داند که چه چیزی را می خواهد.
فرهنگ باستان و دین و آیین و اعتقادات و رسم و رسوم و وضعیت کشور و تفکرات مامان و بابا و دوست و اقوام و .................همه بهانه ایی شده که ذهن یخ زده ی خود رو بی هیچ تغییری نگه داریم.
ما مسکن درد بزدلی نمی خواهیم.ما باید ریشه بزدلی و ترسو بودن را از تفکراتمان قطع کنیم.دین و فرهنگ همه بهانه ایست برای نرفتن.
شاید اگر روز اول انسان را از تجربه کردن آنطور فجیع نهراسانده بودند اکنون ما جرات بیشتری برای تجربه کردن دنیاهای جدید داشتیم.
«تانگو» رقصی است احساسی ، زیبا ، متعلق به کشور آرژانتین که بعدها به نقاط مختلف دنیا گسترش یافت. این گونه رقص از نظر فرم، به دو قسمت مساوی تقسیم میشود که قسمت دوم عموما (نه لزوماً) در تونالیته مینور ظهور میکند و خط ملودی آن همانطور که می دانید، به سبب گام (مینور) آن بیانی احساسی را داراست. اما تانگو در میدان مین، رقص در سرزمینی است که امن است و به همان اندازه ناامن! وقتی درگیر احساسات انسانی باشیم، وقتی بخواهیم فرفرة جسارتمان چرخی بزند ، رفتن به روی مین یک اتفاق دور از ذهن نیست و چه بسا چالاکی ما مبدل به یک هارمونی گوشخراش گردد! اما نه، باید دریابیم که چگونه برقصیم و به پیکر احساسات دیگرخواهانهمان خرامشهای ماهرانه را عاقلانه فرمان دهیم. میدان مین سرزمینی پنهان برای تانگویی خواهد بود که تجربیات و ماجراهای شگفتانگیز زیادی را سرچشمه خواهد بود. سرچشمه لذتهای پنهان یک میدان مین در رقص پاهای ما نهفته است! خنک باشیم! جسورانه و هوشمندانه!
انسان با ارتکاب خطاهای بیشمار می آموزد خطا چیست و چگونه مرتکب آن نشود . با دانستن اینکه اشتباه چیست > شخص به حقیقت نزدیک و نزدیکتر می شود . این یک جور دریافت شخصی است . ما نمی توانیم به نتایج دیگران متکی باشیم .
هوشیاری / زنده است . خود جوش و گشاده است . هوشیاری / بی قراریست . شهامت انجام عمل است .
کسی که آماده ی کشف حقیقت است / باید آماده انجام اشتباهات زیاد و خطاهای بی شمار و حتی پذیرش مخاطره باشد . ممکن است گمراه شویم ولی در حقیقت تنها راهی است که ما را به مقصد میرساند . انسان با گمراهی مکرر می آموزد چطور بار دیگر گمراه نشود .
بسیاری از افراد به بهشت عقیده دارند و میخ طویلهء الاغشان را در آنجا بر زمین کوبیده اند ...من خری ندارم لاجرم آزادم ...
در طبيعت سير انرژي از جوامع در حال توسعه يا جوان مانند بيشه به سمت جوامعي است كه مانند جنگل به نقطه اوج توالي نزديك شده اند . اين به اين معني است كه موجودات متكامل با روشهاي مختلف بيشترين راندمان را در دريافت و استفاده از انرژي محيط دارند . يكي از اين روشها محدود كردن شرايط زيستي براي موجودات ضعيف تر / بر هم زدن توازن زيستي آنان است . به عنوان مثال درختاني كه سايه انداز هستند مانع از فتوسنتز در گياهان كوتاه قد شده و به اين ترتيب با محدود نمودن رشد آنها منابع بيشتري را از خاك به خود اختصاص مي دهند ..
ارگانیسم های ابتدایی / سیستمهای عصبی کندی دارند و سیستمهای عصبی تکامل یافته تر انسان / علائم عصبی را سریع تر پردازش می کنند . از پایان جنگ جهانی دوم به این سو ٬ جهان میان سرمایه داری و کمونیسم دو پاره شد و در ادامه آن در حال حاضر به دو بخش((سریع و کند )) .
در طی تاریخ ٬ قدرت را خواه از انواع موجودات سخن بگوییم یا از کشورها - از کند به تند انتقال یافته است . اقتصادهای تند بسیار سریع تر از اقتصادهای کند ٬ ثروت و قدرت تولید می کنند . قدرتهای بزرگ با برنامه ریزی ٬ مسیر کشورهای دیگر را به باتلاق کند مسیر میدهند تا حرکت قدرت از کند به تند جریان داشته باشد .
یکی از این روشها نگه داشتن کشورها در حالت ضعیف به واسطه ی ابزار ایدئولوژیهای مذهبی و سنتی است .در سال ۵۷ یک نوع آن را شاهد بودیم . در آن سالها به واسطه ی رشد قوی و نفوذ کمونیسم در ایران٬ این یک استراتژی برای مقابله با کمونیسم و جلوگیری از حرکت (( تند )) برای کنترل کمونیسم در ایران بود . در جوامع سنتی و مذهبی ٬ فرایند رشد با آهنگی بسیار کند حرکت میکند . سنتها ٬ مذاهب ٬ مناسک و جهل حق اتنخابهای قابل قبول اجتماعی را محدود میسازند . در چنین جوامعی اغلب مردم آشکارا در مرز زندگی معیشتی قرار دارند . تجربه و آزمایش برای این جوامع بسیار خطرناک است و روشهای تولید ثروت و رشد آنقدر کند پیشرفت می کند که از یک نسل به نسل دیگر حتی تغییر آن محسوس نیست .
این نوع طرز فکرها باعث میشوند که عواقب سنگینی پرداخت شود ٬ زیرا هر قدر وقت ارزش بیشتری پیدا کند ٬ از ارزش عوامل سنتی تولید ٬ مثل مواد خام و نیروی کار کاسته شود . و این همان چیزهایی است که اغلب کشورهای فاقد تکنولوژی مثل کشور ما میفروشند . با دور برداشتن نظام اصلی جهانی تولید ثروت ٬ کشورهایی که میخواهند چیزی بفروشند مجبور خواهند شد با آهنگ کسانی فعالیت کنند که خریدارند و این به معنای آن است که اقتصادهای کند نگه داشته شده ای مثل کشور ما مجبورند یا پاسخهای اعصاب گونه ی خود را سرعت بخشند یا قراردادها و سرمایه گذاریها را از دست بدهند و یا به طور کامل از نژاد بشر حذف شوند که کماکان میبینیم با وجود آمار بالای مهاجرت از کشور ما به جاهای دیگر این قضیه در حال انجام است .
راه قرن حاضر برای رسیدن به رشد ٬ توسعه و قدرت اقتصادی از طریق بهره کشی از مواد خام و نیروی عضله انسان نیست ٬ بلکه همانگونه که عرض کردم ٬ به کارگیری مغزهاست که خود شاهدیم از چند سال پیش مغزهای این کشور یا مرده اند و یا رفته اند و یا به گوشه ی انزوا مسیر داده شده اند و جایشان را یا افراد احمق و یا انسانهایی که در جهت تخریب و حرکت دادن سیاست آن کشور به قعر چاه جهالت و سردرگمی آموزش دیده اند ٬ قرار گرفته اند .
اصولا رسیدن به قدرت غیر از زور و ثروت٬ بر پایه ی قدرتمند دانایی استوار است . فرمول رسیدن به قدرت چیزی نیست جز به دست آوردن راه های اصولی و متفکرانه . یکی از آنها که قصد دارم به آن بپردازم ٬ کسب دانش فنی و تولید ثروت و قدرت از طریق سازماندهی (( فرار مغزهاست )) .
قانونی در طبیعت همه ی انسانها وجود دارد که انسان برای به دست آوردن آسایش ٬ از درد و رنج فراریست . در حقیقت از حالت رنج به سمت آرامش و امنیت در حرکت است . اگر محیطی شرایط امنیت و آسایش فردی را تامین نکند ٬ به هر ترتیب متروکه خواهد شد .
در کشور ما وضع معیشتی بد ٬ وضعیت علمی ضعیف و قانونهای سخت اجتماعی ٬ راه را برای خارج شدن افراد در اولین گزینه قرار داده است . کشورهای پر قدرت مهره های خود را به همین دلیل در نقاط حساس جهان قرار داده اند. مهره هایی که جز تولید درد و رنج کار دیگری نمی کنند .
نرم افزار تهیه شده به دست قدرتها حساب میکند که در این کشورها ( مثل ایران ) ٬ اقلیتهای پویای معینی وجود دارند و غالبا افرادی هستند که معمولا مورد آزار و اذیت حکومتشان قرار گرفته اند. افراد دارای تخصص بالقوه ای که با نشان دادن برگه ی شانس برای رهایی ٬ یک لحظه هم از قطار سرنوشت جا نخواهند ماند . برای آنها دعوتنامه نمی فرستند اما آدرس پارادایس را از طریق تبلیغات در رسانه ها قبلا در پکیج مغزی آنها جا دادند . حال مقصد کجاست ؟ فکر کنم این را همه میدانند .
این مغزهای فراری میتوانند بهترین به حرکت درآورنده ی اقتصاد کشور میزبان باشند . این افراد نوعی نیروی دو رگه اقتصادی فراهم می کنند ٬ سخت کار می کنند ٬ نوآوری دارند ٬ امکان تحصیل کودکان خود را فراهم می آورند و حتی اگر در طی جریان کار در کشور میزبان ٬ ثروتمند شوند ٬ عکس العمل های انعکاسی اقتصادی کشور میزبان را تحریک می کنند و شتاب میدهند .
به این ترتیب ویتامین انتقال قدرت به کشورهای قوی سریع تر و تند تر تزریق میشود و نتیجه ی آن چیزی جز جهان سوم ضعیف تر از سابق و ابرقدرتهای قوی تر نخواهد بود .
زندگی را ما معنا کرده ایم.
مبادا لحظه ای از عظمت ما غافل شده و خودت بیاندیشی.
تو بهشت را از دست خواهی داد اگر به راستی و درستی و حقیقت انچه ما می گوییم شک کنی!!!
زندگی یعنی انچه ما گفتیم!!
سرت پایین باشد به شورت و شکم خودت سرگرم باش.
تو را چه به سیاست؟!!!
کار کن و بخور و نمیرت را بگیر و اعتراض نکن چون اخراج خواهی شد.و از سرما و از گرسنگی خواهی مرد.
حالا، تو چه تفاوتی با مرده ها داری؟
و یا با ماشین ها؟
مذهب یک سرگرمی است که زیرکانه و عامدانه از سوی قدرت های از درون تهی برای خواباندن و مسدود کردن روح های پرسش گر انسان ها استفاده میشود. برای آنها که جدای از مسیر ابتذال و بیهودگی گله های انسان نماها در حرکتند ، سرگرم شدن به هرآنچه گله را به خواب می برد مثل سم است.درست مثل سم کشنده مثل افیون و بدتر از آن.
آنچه انسان نماها را از خودشناسی و پیشرفتهای درونی و درونگرایی های پیشبرنده بازداشته سرگرمی هایی ست که خود بشر در طول تاریخ به وجود آورده است.آنچه امروز تحت عنوان زندگی به انسان نماها تحویل داده می شود مجموعه ای از سرگرمی های مختلف و رنگارنگ است که ایشان را از اصل زیستن یعنی پرسیدن و فهمیدن و رسیدن و تلاش بازداشته!!!! قانونها و باید نبایدها!راه ها و روش ها!و تابو ها و توهم ها!
مذاهب تنها وسیله ای هستند برای هرآنچه در اجتماعات خرد و کلان ، روحیه ی کنجکاو و پرسشگر انسانی را در خود متوقف کند و حق طبیعی جستجو و پرسش را از او بگیرد و به او اجازه ی رشد ندهد!
همه چیز در جهت خنگ و خر نگه داشتن اذهان متوقف انسان نماها طراحی شده است.تهی ماندن مغز و خروج کامل آن از مسیر پرسیدن و دریافتن و فهمیدن پیرامون آنطور که هست نه آنطور که باید باشد!!
به واسطه ی مذهب ، داده هایی به او انتقال می یابد که کاملا بی ارزش و فاسد هستند و فقط و فقط او را آنطور که آنها می خواهند آماده می کند.نه چیزی بیشتر!!! و انسان نمای کارگر تبدیل شده به ماشین کنترل ، فرصتی نداشته باشد تا فکر کند. و مطمئن باشد که به اندازه کافی ، فکرها و راه ها و سوال ها و وجوابها را رهبران دینی مذهبی ، سیاسی ، نظامی و اقتصادی میکنند نه خودش!!!!!!!
راه سعادت بشری در احساسات و آسمان های افکار بیمار نیست . بشر امروز نیازی به این نوع راه کارهای قلابی و مسموم ندارد . مذهب و آنچه که تمدن انواع بشر در کشور های با نام در حال توسعه و عقب افتاده رو در جهت معکوس قرار داده باید از ریشه سوزانده شود.
پ.ن: و مرگ در دوردست به من می خندد.
که نیامده و من خود هر لحظه بیش از پیش در مردن خویش می کوشم.
آری . برای زیستن بایستی برخیزم